ايدئولوژي ج.ا. چه در خوانش تاريخ و چه درگفتماني كه مي پردازد محتوا و جوهره ي اسلام را فقه در نظر مي گيرد و اين فقه البته اصولي (در مقابل اخباري) و متكي به صنف روحاني است. اين ايدئولوژي بر آن است كه فقه دستورالعمل كامل اداره ي جامعه است (نقل به مضمون از آقاي خميني) و اين فقه اصولي صرفا حاصل اجتهادي است كه در درون صنف روحاني آموزش داده مي شود* و به اين ترتيب بي اطاعت از صنف روحاني امكان مسلمان راستين بودن وجود ندارد. آقاي خميني جمله اي دارد به اين مضمون كه "اسلام بدون روحانيت يعني هيچ چيز". از اين زاويه ايدئولوژي ج.ا. به مسيحيت كاتوليك بسيار نزديك مي شود. نشانه هايي در قوانين ج.ا. وجود دارند كه ما را قانع مي كنند ج.ا. اين بخش از ايدئولوژي خود را جدي مي گيرد. دادگاه هاي مخصوص و تخصيص بسياري مقامات (مانند رهبري؛ رياست قوه قضائيه؛ عضويت در مجلس خبرگان و ...) در كنار بسياري عرفهاي غير قانوني (امامت جماعت نماز در جبهه ها مخصوص روحانيون بود و از آقاي خميني نقل شده بود كه اگر دسترسي به روحاني وجود دارد؛ غيرروحاني امامت نماز جماعت را به عهده نگيرد) و ... به ما مي گويند حاكميت ج.ا. اين جزء ايدئولوژيك خود را بسيار جدي مي گيرد.
اما وجود شواهدي تاريخي ديگر مانند نوع برخورد با شريعتمداري و منتظري؛ تفاوت بسيار عميق ميان اقتدار بخش روحاني (عقيدتي –سياسي) در ارتش با سپاه (هرقدر در ارتش اقتدار روحاني سرپرست عقيدتي زياد است؛ در سپاه اين اقتدار كم است تا حدي كه گاه فراموش مي شود او نماينده ي ولي فقيه در پادگان است و در اجتماعات نه در كنار فرمانده ي پادگان بلكه در رديف پشت سر او جاي مي گيرد. تنبيهات و تشويق هايي كه براي پرسنل درخواست مي كند ناديده گرفته مي شود و ....)؛ ترجيح مصالح ديپلماتيك و بوروكراتيك بر قرائت مرسوم و اكثريتي فقهي (مانند قطع يد دزد ؛ ممنوعيت بهره و ربا؛ تعدد زوجات و ....)؛ استقلال بسياري قوانين و قواعد از فقه و بعضا تناقض پاره اي از قوانين ج.ا. با قواعد فقهي (مانند نمونه اي كه درباره ي موسيقي هايي كه از صدا و سيماي ج.ا. پخش مي شوند) و .... گواه بر اين هستند كه حاكميت ج.ا. در زمينه ي سلطه ي صنف روحاني نه يك حاكميت ايدئولوژيك بلكه بيشتر يك حاكميت صنفي است. نكته ي جالب اين است كه تحولات چند سال اخير نشانگر آن هستند كه ماهيت روحاني اين حاكميت روز به روز كمرنگتر مي شود و اين صنف امروز بيش از صاحبان راستين قدرت؛ صرفا يك ماسك بر چهره ي روابط اصلي قدرت در اين حاكميت هستند**. يعني اينها نه مفسران تام و تمام ايدئولوژي در يك حاكميت ايدئولوژيك و نه حتي برگزيده گان يك حاكميت صنفي؛ بلكه صرفا نشانه اي هستند تا آگاهي كاذب "اسلامي بودن" ج.ا. را نزد افكار عمومي گواهي دهند.
ديگر جزء بسيار مهم و بلكه راس ايدئولوژي ج.ا. را بايد ولايت فقيه دانست. البته در اسلامي بودن اين جزء ايدئولوژيك حرف و حديث بسيار است و حتي بسياري فقهاي اصولي (تكرار: اصولي در مقابل اخباري) مانند شيخ انصاري نيز به اين گفتمان معتقد نبوده اند (شيخ انصاري اطاعت از فقيه را حتي در طلب وجوه شرعيه اي چون خمس و زكات رد مي كرد). اما همچنانكه قبلا گفتم؛ بحث من در اين نوشته پايبندي ج.ا. به ايدئولوژي ادعايي خودش است و نه اسلام فردي من يا حتي اسلامي كه در تاريخ حاضر بوده است.
اقتدار بسيار و به ظاهر بي چون و چراي رهبري در ج.ا. نشانگر چيست؟! بعضي اين اقتدار را گواه بر سلطه ي ايدئولوژي بر حكومت ج.ا. محسوب مي كنند. اما چنين استدلالي بسيار ضعيف است. چرا كه هرچند سلطه ي ايدئولوژيك منتهي به اقتدار فراوان رهبر (به مثابه ي تنها مفسر تام و تمام ايدئولوژي) مي شود؛ اما هر اقتدار سنگيني گواه بر خصلت ايدئولوژيك يك حاكميت نيست. به عبارتي هرچند هر گردويي تا حدي گرد است اما هر گردي را نبايد گردو به شمار آورد. مسلما اقتدار فرانكو و سالازار و پينوشه در حاكميتهاي ديكتاتوري ايشان كم نبوده است. اما در هيچيك از آن حاكميتها نمي توان ردي از خصلت ايدئولوژيك (به آن معناي عرفي در فرهنگ سياسي كه پيشتر توضيح داديم) يافت.
خصلت ايدئولوژيك يك حاكميت را بايد در نوع نقش رهبر جستجو كرد. يك حاكميت ايدئولوژيك رهبر را نه به عنوان يك مقام قانوني يا حتي يك ديكتاتور فراقانون بلكه به عنوان يك قطبنما و يك مفسر تام تاريخ و آينده ي جهان تبليغ مي كند. در حاكميت ايدئولوژيك نه تنها در سطح حاكميت بلكه در كل جامعه با وسائل مختلف از قبيل ارعاب و تبليغاتي كه باز متكي بر ارعاب و همچنين عادينمايي جهان مجازي ايدئولوژي هستند؛ ايدئولوژي به تنها راهنماي شناخت و دستورالعمل مبدل مي گردد. و رهبر حاكميت آن تنها و بهترين و صالحترين كسي است كه اين راهنما و دستورالعمل را مي تواند بخواند و به اجرا در آورد. اعتماد شديد مردم آلمان به هيتلر و مقاومت سرسختانه ي مدافعان برلين تا پيش از اعلام رسمي خودكشي هيتلر و واكنش خشمگينانه و ناشي از انزجار ايشان نسبت به سوءقصد به جان پيشوا در سال 1944 (زماني كه شكست آلمان نازي براي هر ساكن جهان واقعي قطعي به نظر مي رسيد) و ..... همه حاصل اعتماد كلي و باور مطلقي است كه جامعه به ايدئولوژي -در يك حاكميت ايدئولوژيك البته- مي يابد.
اما نوع اقتدار رهبر ج.ا. با چنين اقتداري كه وصف كرديم بسيار متفاوت است. اين اقتدار بيش از آنكه ناشي از تسخير ايدئولوژيك اذهان انسانهاي تحت سلطه و انحطاط ايشان به توده و شريك ساختن محتوم ايشان در هر جنايتي كه توسط حاكميت انجام مي گيرد باشد؛ ناشي از گسترده ساختن نفوذ بوروكراسي حاكميت در زندگي انسانهاي ايراني و به گروگان گرفتن ايشان توسط ماشين حكومتي اي است كه سازو كار زندگي در ايران را با وضع قوانين بسيار و گاه متنافر كنترل مي كند. اين تنافر و تضاد در قوانين از سويي با عمومي كردن خصلت مجرميت در اتباع ايراني و در عين حال عادي كردن جرم (و در نتيجه قابل صرفنظر ساختن آن) موجب بسط يد هرچه بيشتر ماشين بوروكراسي مي شود. و از سوي ديگر بوروكراسي حاكم را تحرك مي بخشد و از اينرسي و سنگيني ناشي از حبس بوروكراسي در چارچوب قوانين معدود خلاصي مي بخشد. مردمان ايران نه اشباحي تسخيرشده توسط جنون عمومي ايدئولوژيك هستند و نه حتي همچون آمريكائيان پس از يازده سپتامبر نزديك به چنين خصلت توده اي. برعكس مي توان گفت آن گفتماني كه ايدئولوژيك خواندن ج.ا. را بهانه اي براي پراكندن نفرت و ترس از همديگر در ميان انسانهاي ايراني ساخته است (اسلام ستيزي) با در پيش گرفتن روش ارعاب و ترور اخلاقي در حوزه ي زبان فارسي؛ در چنين مسيري (توده ساختن افراد انساني) گام برمي دارد.
به اين ترتيب درباره ي نشانه ي ديگر يك حاكميت ايدئولوژيك نيز مي توان قضاوت كرد. هرحاكميت ايدئولوژيك بنا به مبنايي كه ايدئولوژي تجويز مي كند ؛دشمنان و دوستان خود را تعريف مي كند. آلمان نازي يك صدم جناياتي را كه در حق اسلاوها و كولي ها و يهوديان ساكن امپراتوري خود انجام مي داد؛ در حق مردمان دانمارك و نروژ و حتي فرانسه روا نمي ديد. جنايات استالين بسيار بيش از كارگران؛ روستائيان و كشاورزان را هدف قرار داده بود. صدالبته اين به معناي مصونيت قضايي آريائيان در آلمان نازي يا كارگران در روسيه ي استاليني نيست. بلكه صرفا توجه به جهت نوك تيز ارعاب در يك حاكميت ايدئولوژيك است. يك حاكميت ايدئولوژيك بر اساس قضاوتي ايدئولوژيك دشمناني عيني تعريف مي كند كه مي بايد نابود شوند هرچند مخالفتي ابراز ندارند و هرچند حاضر به همكاري با حاكميت باشند (نمونه اش شيميدان يهودي آلماني كه در جنگ اول جهاني با اختراع و همچنين طرح ريزي توليد انبوه بمبهاي شيميايي نشان داد براي خدمت به ناسيوناليسم آلماني تا كجا حاضر به سقوط اخلاقي است. اما نازيسم هيتلري او را نيز همچون يك دشمن ارزيابي كرد و ارعاب حكومت او را به فرار از آلمان و پناه بردن به انگلستان وادار ساخت). آيا مي توان ج.ا. را چنين حاكميتي دانست؟! آيا ايدئولوژي اسلامي ادعايي ج.ا. سياست كلي اين حاكميت را ديكته مي كند؟! آيا اين حاكميت مرز مسلمانان-غيرمسلمانان را چه در ديپلماسي خارجي و چه در سياست داخلي به عنوان محور عملكرد خود اعمال مي كند؟! پاسخ من به همه ي اين پرسشها منفي است. براي من روشن است تنها مرز ج.ا. بقاي حاكميت است و در ج.ا. حكومت ابزار ايدئولوژي نيست بلكه ايدئولوژي پردازنده ي مشروعيت براي حاكميت بوروكراتيك و هدف اصلي آن (بقا) است: "حفظ نظام از اوجب واجبات است!"
جدا از مسئله ي تفاوت نقش و معناي ايدئولوژي در حاكميتهاي ايدئولوژيك و مدرن( دستگاه فكري تام و مجموعه آگاهي هاي كاذب )؛ تفاوتهاي صدالبته كمتر دقيق ديگر ميان اين دو نوع حاكميت وجود دارد. اين تفاوتها البته در واقع ناشي از همان تفاوت ريشه اي (ميزان عقل سليم در برابر ميزان ايدئولوژي) هستند اما به دليل آنكه گاه اين دو ميزان در مواردي مطابقت دارند؛ از دقت اين نوع نشانه شناسي كاسته مي شود. با اينهمه براي كمك به يك مقايسه توجه به بعضي از مهمترين اين تفاوتها بد نيست.
- شدت ارعاب در يك حاكميت ايدئولوژيك بسيار بيش از يك حاكميت مدرن عادي(هرچند ديكتاتوري و هرچند فاشيستي) است. مقايسه اي ميان تعداد احكام اعدام در كل دوران حاكميت موسوليني (كمتر از ده مورد) با هيتلر مي تواند بسيار جالب باشد. ارعاب در يك حاكميت ايدئولوژيك نه پاسدار و تثبيت كننده ي حاكميت قانون ؛ بلكه گسترش دهنده ي تفكر ايدئولوژيك در اذهان است. با تحميل و سلطه ي ارعاب بر همه ي بخشهاي جامعه از محيط اجتماعي و شغلي گرفته تا حتي خانواده زماني مي رسد كه تفكر انفرادي حتي در خلوت محض امري ترساننده خواهد بود. ارعاب ايدئولوژيك حد و مرزي براي رفتارهاي ممنوع ترسيم نمي كند بلكه هر نوع تفكر و زبان و حتي پشتيباني از حكومت را كه با خوانش رهبر از ايدئولوژي نمي گويم همخوان بلكه همسان نباشد تهديد مي كند. اين است كه ارعاب ايدئولوژيك با گسترش در سطح و عمق جامعه طبقات اجتماعي را خرد كرده؛ نهادها و روابط را چه مدرن و چه سنتي هتك مي كند و جامعه اي توده وار مي سازد. چنين جامعه اي از جامعه ي پيچيده ي مدرن كمتر كارآمد خواهد بود و همين است كه يك حكومت مدرن (هرچند ديكتاتور) از قدم نهادن در چنين مسيري پرهيز مي كند. چرا كه دانش زيست شناسي ليسنكو و فيزيك آريايي مخبط هاي نازي جز به انحطاط و ضعف جامعه ( و قدرت مسلط بر آن) در رقابت با ديگر جوامع نخواهد انجاميد.
اين نكته كه كشتارها و سفاكيهاي فرانكو با وجود گستردگي و شقاوت بسيار صرفا در اسپانيا جامعه اي ترسيده و ساكن پديد آورد و به جامعه ي توده وار ختم نگرديد؛ نشانگر همين نكته مي تواند باشد كه حاكميت فرانكو چرنديات فالانژيستي مورد ادعاي خود را هرگز در حد يك دستگاه فكري تام جدي نگرفت.
- موقعيت قانون در يك ديكتاتوري مدرن با يك حاكميت ايدئولوژيك متفاوت است. در يك حاكميت مدرن (هرچه كه باشد) قانون امري جدي است و اگر قدرت مدرن در شكل دموكراتيك (توجه داشته باشيد كه سخن از شكل دموكراتيك مي گوييم و نه جوهره ي دموكراسي) سلطه ي خود بر روابط اجتماعي را با وضع قوانين دلخواه و تبليغ بي وقفه ي احترام به آن تحكيم مي سازد؛ قدرت ديكتاتور (يا اليگارشي) تنها با تباه ساختن آن و ترويج فساد در صدر و ذيل دستگاه هاي مرتبط با قانون (از وضع و اجرا تا قضاوت) مي تواند بر آن غلبه كند و اراده ي خود را بر چارچوب ترسيم شده توسط قانون اولويت بخشد. اما در يك حاكميت ايدئولوژيك اصولا قانون به بي اهميت ترين امر موجود مبدل مي شود. هيچيك از جنايات نازيسم حاصل حاكميت يك قانون شقاوت آميز نبوده اند. بلكه صرفا اين بي توجهي محض به قانون بوده است كه امكان اين جنايات را در اين شكل فراهم آورده است. نه اردوگاههاي آدمكشي نازي ها مطابق قوانين رايشتاگ و قانون اساسي جمهوري وايمار بوده است و نه بنه كن كردنها و قحطيهاي استاليني با قانون اساسي 1928 ارتباطي داشته است. در يك حاكميت ايدئولوژيك قوانين نقض يا تحريف نمي شوند و اين فساد بوروكراتيك نيست كه قانون را عاجز از حمايت از شهروندان مي كند. بلكه اين صرفا عدم حضور قانون در جامعه ( و جايگزيني ارعاب به جاي آن) است كه انسانهاي تحت سلطه را بي دفاع در چنگال حاكميت ايدئولوژيك رها مي كند.
- نهادها و ساختارهاي اجتماعي در يك حاكميت مدرن ريشه در مسئله ي كارآمدي دارند. به عبارتي هر نهاد مدرن وجود دارد ( و به وجود مي آيد) چرا كه خلائي را پر مي كند و وظيفه اي اجتماعي را در سامان دادن روابط اعضاي اجتماع بر عهده مي گيرد. صدالبته اين وظيفه ي اجتماعي و ميزان اهميت آن در دايره ي استراتژي قدرت مسلط بر جامعه مي گنجد. اما به هرحال نمي توان انكار كرد كه نهادهاي جامعه ي مدرن جوشيده از نيازهاي آن جامعه و روابط قدرتهاي متضاد و برآيند اين نيروها هستند. بر بوروكراسي تاثير مي گذارند و در خدمت آن هستند. اما در يك حاكميت ايدئولوژيك نهادها صرفا ابزار ايدئولوژي براي در هم ريختن طبقات و بي معنا كردن روابط اجتماعي هستند. نهادها در يك حاكميت ايدئولوژيك نه در خدمت بوروكراسي براي سامان دادن انسانها ذيل قدرت مسلط ؛ بلكه در خدمت ايدئولوژي جهت غلبه بر بوروكراسي و عاجز كردن آن از هرگونه دفاع از خود و اجزايش هستند. اينكه در آلمان نازي اس.آ. پليس رسمي را مختل مي كند و سپس اس اس براي كنترل و تضعيف اس آ طراحي مي شود و آنگاه گاردهاي ويژه ي اس اس (جمجمه) براي تحديد قدرت اس اس پديد مي آيد و در كنار همه ي اينها گشتاپو خلق مي شود و ... نه فقط براي سردرگم كردن فرد آلماني و تقويت حس وحشت در او؛ بلكه همچنين براي همين نكته بوده است كه هيچ نهادي به جزئي از دستگاه بوروكراسي (دستگاه حامي و بهره برنده از قانون) بدل نشود. اينكه استالين دائما سيستم رهبري حزب كمونيست شوروي را تغيير مي داد (حد اقل چهاربار به صورت كلي و ريشه اي و بارها به روش جابه جايي وسيع نيروها) نه فقط براي جلوگيري از قدرت بيش از حد يافتن شاگردانش؛ بلكه همچنين براي دستيابي به هدف غلبه بر ديوانسالاري مدرن و حاكميت مطلق ايدئولوژي بر اين دستگاه مي تواند دانسته شود.
در همه ي اين موارد به نظر شخصي من ما شاهد تفاوت كاركرد حاكميت ج.ا. با يك حاكميت ايدئولوژي هستيم. اين به معناي آن است كه ما در برابر ج.ا. با يك حاكميت مدرن و البته ديكتاتور مواجهيم. حاكميتي كه قدرت خود را از روابط پيچيده در اجزاء بوروكراسي متورم خويش اخذ مي كند و شناسه ي آن همين بوروكراسي فاسد و بادكرده ي فجيعي است كه شاهدش هستيم.
هرگونه حركت و جنبش و حتي قيامي كه انهدام اين دستگاه را هدف نگرفته باشد حتي اگر موفق به بركناري همه ي اعضاي اين سيستم شود و حتي اگر ايدئولوژي ادعايي اين حاكميت را به دور افكند (كما اينكه نشان داديم همين امروز نيز اين ايدئولوژي ادعايي به عنوان يك دستگاه فكري موثر وجود ندارد و صرفا همچون يك ماسك و يك پروپاگاندا عمل مي كند)؛ آنچه حادث خواهد كرد همچنان ج.ا. است و همچنان نامشروع و شايسته ي مواجهه با يك انقلاب راستين.
*) به فكرم مي رسد كه بخشي از واكنشها نسبت به نظريات اخير سروش در همين جزء از ايدئولوژي رسمي ج.ا. ريشه داشته باشد. چرا كه مهمترين نتيجه ي نظريه ي اخير سروش اين است كه نه فقها؛ بلكه روشنفكران هستند كه وارثان علم انبيا و ادامه دهنده ي راه و روش ايشان هستند. بسياري از احاديث در تاييد ولايت فقيه (علماء امتي افضل من انبياء بني اسرائيل و ....) با اين نوع خوانش ديگر نه به ولايت فقيه بلكه بر مرجعيت فكري روشنفكري راهنمايي خواهند كرد. به هرحال صرف اين نكته كه گستره و شدت واكنشها نسبت به نظريه سروش بسيار كم بوده است و حتي دفاع از نظريات سروش در بخش داخلي حوزه ي زبان فارسي منجر به برخورد سركوبگرانه ي حكومتي نمي شود و حكم ارتداد سروش را نه بالاترين مقام فقهي كشور بلكه يك فيلمساز(!) داده است و .... همه گواه بر اين معنا هستند كه در ج.ا. ديگر ايدئولوژي تنظيم كننده ي عملكرد دستگاه حاكميتي نيست.
**) هاشمي شاهرودي در قوه ي قضائيه؛ هاشمي رفسنجاني در مجمع تشخيص مصلحت؛ حمايت بي قيد و شرط رهبري از احمدي نژاد كه كم كم از فرم حمايت ارباب از نوكر خارج شده و مرا بيشتر به ياد حمايت يك خليفه ي عباسي از سردار ترك مي اندازد.