تبليغاتX
من و ایرج..

من و ایرج..

 

 ايدئولوژي ج.ا. چه در خوانش تاريخ و چه درگفتماني كه مي پردازد محتوا و جوهره ي اسلام را فقه در نظر مي گيرد و اين فقه البته اصولي (در مقابل اخباري) و متكي به صنف روحاني است. اين ايدئولوژي بر آن است كه فقه دستورالعمل كامل اداره ي جامعه است (نقل به مضمون از آقاي خميني) و اين فقه اصولي صرفا حاصل اجتهادي است كه در درون صنف روحاني آموزش داده مي شود* و به اين ترتيب بي اطاعت از صنف روحاني امكان مسلمان راستين بودن وجود ندارد. آقاي خميني جمله اي دارد به اين مضمون كه "اسلام بدون روحانيت يعني هيچ چيز". از اين زاويه ايدئولوژي ج.ا. به مسيحيت كاتوليك بسيار نزديك مي شود. نشانه هايي در قوانين ج.ا. وجود دارند كه ما را قانع مي كنند ج.ا. اين بخش از ايدئولوژي خود را جدي مي گيرد. دادگاه هاي مخصوص و تخصيص بسياري مقامات (مانند رهبري؛ رياست قوه قضائيه؛ عضويت در مجلس خبرگان و ...) در كنار بسياري عرفهاي غير قانوني (امامت جماعت نماز در جبهه ها مخصوص روحانيون بود و از آقاي خميني نقل شده بود كه اگر دسترسي به روحاني وجود دارد؛ غيرروحاني امامت نماز جماعت را به عهده نگيرد) و ... به ما مي گويند حاكميت ج.ا.  اين جزء ايدئولوژيك خود را بسيار جدي مي گيرد.

اما وجود شواهدي تاريخي ديگر مانند نوع برخورد با شريعتمداري و منتظري؛ تفاوت بسيار عميق ميان اقتدار بخش روحاني (عقيدتي –سياسي) در ارتش با سپاه  (هرقدر در ارتش اقتدار روحاني سرپرست عقيدتي زياد است؛ در سپاه اين اقتدار كم است تا حدي كه گاه فراموش مي شود او نماينده ي ولي فقيه در پادگان است و در اجتماعات نه در كنار فرمانده ي پادگان بلكه در رديف پشت سر او جاي مي گيرد. تنبيهات و تشويق هايي كه براي پرسنل درخواست مي كند ناديده گرفته مي شود و ....)؛ ترجيح مصالح ديپلماتيك و بوروكراتيك بر قرائت مرسوم و اكثريتي فقهي (مانند قطع يد دزد ؛ ممنوعيت بهره  و ربا؛ تعدد زوجات و ....)؛ استقلال بسياري قوانين و قواعد از فقه و بعضا تناقض پاره اي از قوانين ج.ا. با قواعد فقهي (مانند نمونه اي كه درباره ي موسيقي هايي كه از صدا و سيماي ج.ا. پخش مي شوند) و .... گواه بر اين هستند كه حاكميت ج.ا. در زمينه ي سلطه ي صنف روحاني نه يك حاكميت ايدئولوژيك بلكه بيشتر يك حاكميت صنفي است. نكته ي جالب اين است كه تحولات چند سال اخير نشانگر آن هستند كه ماهيت روحاني اين حاكميت روز به روز كمرنگتر مي شود و اين صنف امروز بيش از صاحبان راستين قدرت؛ صرفا يك ماسك بر چهره ي روابط اصلي قدرت در اين حاكميت هستند**. يعني اينها نه مفسران تام و تمام ايدئولوژي در يك حاكميت ايدئولوژيك و نه حتي برگزيده گان يك حاكميت صنفي؛ بلكه صرفا نشانه اي هستند تا آگاهي كاذب "اسلامي بودن" ج.ا. را نزد افكار عمومي گواهي دهند.

ديگر جزء بسيار مهم و بلكه راس ايدئولوژي ج.ا. را بايد ولايت فقيه دانست. البته در اسلامي بودن اين جزء ايدئولوژيك حرف و حديث بسيار است و حتي بسياري فقهاي اصولي (تكرار: اصولي در مقابل اخباري) مانند شيخ انصاري نيز به اين گفتمان معتقد نبوده اند (شيخ انصاري اطاعت از فقيه را حتي در طلب وجوه شرعيه اي چون خمس و زكات رد مي كرد). اما همچنانكه قبلا گفتم؛ بحث من در اين نوشته پايبندي ج.ا. به ايدئولوژي ادعايي خودش است و نه اسلام فردي من يا حتي اسلامي كه در تاريخ حاضر بوده است.

اقتدار بسيار و به ظاهر بي چون و چراي رهبري در ج.ا. نشانگر چيست؟! بعضي اين اقتدار را گواه بر سلطه ي ايدئولوژي بر حكومت ج.ا. محسوب مي كنند. اما چنين استدلالي بسيار ضعيف است. چرا كه هرچند سلطه ي ايدئولوژيك منتهي به اقتدار فراوان رهبر (به مثابه ي تنها مفسر تام و تمام ايدئولوژي) مي شود؛ اما هر اقتدار سنگيني گواه بر خصلت ايدئولوژيك يك حاكميت نيست. به عبارتي هرچند هر گردويي تا حدي گرد است اما هر گردي را نبايد گردو به شمار آورد. مسلما اقتدار فرانكو و سالازار و پينوشه در حاكميتهاي ديكتاتوري ايشان كم نبوده است. اما در هيچيك از آن حاكميتها نمي توان ردي از خصلت ايدئولوژيك (به آن معناي عرفي در فرهنگ سياسي كه پيشتر توضيح داديم) يافت.

خصلت ايدئولوژيك يك حاكميت را بايد در نوع نقش رهبر جستجو كرد. يك حاكميت ايدئولوژيك رهبر را نه به عنوان يك مقام قانوني يا حتي يك ديكتاتور فراقانون بلكه به عنوان يك قطبنما و يك مفسر تام تاريخ و آينده ي جهان تبليغ مي كند. در حاكميت ايدئولوژيك نه تنها در سطح حاكميت بلكه در كل جامعه با وسائل مختلف از قبيل ارعاب و تبليغاتي كه باز متكي بر ارعاب و همچنين عادينمايي جهان مجازي ايدئولوژي هستند؛ ايدئولوژي به تنها راهنماي شناخت و دستورالعمل مبدل مي گردد. و رهبر حاكميت آن تنها و بهترين و صالحترين كسي است كه اين راهنما و دستورالعمل را مي تواند بخواند و به اجرا در آورد. اعتماد شديد مردم آلمان به هيتلر و مقاومت سرسختانه ي مدافعان برلين تا پيش از اعلام رسمي خودكشي هيتلر و واكنش خشمگينانه  و ناشي از انزجار ايشان نسبت به سوءقصد به جان پيشوا در سال 1944 (زماني كه شكست آلمان نازي براي هر ساكن جهان واقعي قطعي به نظر مي رسيد) و ..... همه حاصل اعتماد كلي و باور مطلقي است كه جامعه به ايدئولوژي -در يك حاكميت ايدئولوژيك البته- مي يابد.

اما نوع اقتدار رهبر ج.ا. با چنين اقتداري كه وصف كرديم بسيار متفاوت است. اين اقتدار بيش از آنكه ناشي از تسخير ايدئولوژيك اذهان انسانهاي تحت سلطه و انحطاط ايشان به توده و شريك ساختن محتوم ايشان در هر جنايتي كه توسط حاكميت انجام مي گيرد باشد؛ ناشي از گسترده ساختن نفوذ بوروكراسي حاكميت در زندگي انسانهاي ايراني و به گروگان گرفتن ايشان توسط ماشين حكومتي اي است كه سازو كار زندگي در ايران را با وضع قوانين بسيار و گاه متنافر كنترل مي كند. اين تنافر و تضاد در قوانين از سويي با عمومي كردن خصلت مجرميت در اتباع ايراني و در عين حال عادي كردن جرم (و در نتيجه قابل صرفنظر ساختن آن) موجب بسط يد هرچه بيشتر ماشين بوروكراسي مي شود. و از سوي ديگر بوروكراسي حاكم را تحرك مي بخشد و از اينرسي و سنگيني ناشي از حبس بوروكراسي در چارچوب قوانين معدود خلاصي مي بخشد. مردمان ايران نه اشباحي تسخيرشده توسط جنون عمومي ايدئولوژيك هستند و نه حتي همچون آمريكائيان پس از يازده سپتامبر نزديك به چنين خصلت توده اي. برعكس مي توان گفت آن گفتماني كه ايدئولوژيك خواندن ج.ا. را بهانه اي براي پراكندن نفرت و ترس از همديگر در ميان انسانهاي ايراني ساخته است (اسلام ستيزي) با در پيش گرفتن روش ارعاب و ترور اخلاقي در حوزه ي زبان فارسي؛ در چنين مسيري (توده ساختن افراد انساني) گام برمي دارد.

به اين ترتيب درباره ي نشانه ي ديگر يك حاكميت ايدئولوژيك نيز مي توان قضاوت كرد. هرحاكميت ايدئولوژيك بنا به مبنايي كه ايدئولوژي تجويز مي كند ؛دشمنان و دوستان خود را تعريف مي كند. آلمان نازي يك صدم جناياتي را كه در حق اسلاوها و كولي ها و يهوديان ساكن امپراتوري خود انجام مي داد؛ در حق مردمان دانمارك و نروژ و حتي فرانسه روا نمي ديد. جنايات استالين بسيار بيش از كارگران؛ روستائيان و كشاورزان را هدف قرار داده بود. صدالبته اين به معناي مصونيت قضايي آريائيان در آلمان نازي يا كارگران در روسيه ي استاليني نيست. بلكه صرفا توجه به جهت نوك تيز ارعاب در يك حاكميت ايدئولوژيك است. يك حاكميت ايدئولوژيك بر اساس قضاوتي ايدئولوژيك دشمناني عيني تعريف مي كند كه مي بايد نابود شوند هرچند مخالفتي ابراز ندارند و هرچند حاضر به همكاري با حاكميت باشند (نمونه اش شيميدان يهودي آلماني كه در جنگ اول جهاني با اختراع و همچنين طرح ريزي توليد انبوه بمبهاي شيميايي نشان داد براي خدمت به ناسيوناليسم آلماني تا كجا حاضر به سقوط اخلاقي است. اما نازيسم هيتلري او را نيز همچون يك دشمن ارزيابي كرد و ارعاب حكومت او را به فرار از آلمان و پناه بردن به انگلستان وادار ساخت). آيا مي توان ج.ا. را چنين حاكميتي دانست؟! آيا ايدئولوژي اسلامي ادعايي ج.ا. سياست كلي اين حاكميت را ديكته مي كند؟! آيا اين حاكميت مرز مسلمانان-غيرمسلمانان را چه در ديپلماسي خارجي و چه در سياست داخلي به عنوان محور عملكرد خود اعمال مي كند؟! پاسخ من به همه ي اين پرسشها منفي است. براي من روشن است تنها مرز ج.ا. بقاي حاكميت است و در ج.ا. حكومت ابزار ايدئولوژي نيست بلكه ايدئولوژي پردازنده ي مشروعيت براي حاكميت بوروكراتيك و هدف اصلي آن (بقا) است: "حفظ نظام از اوجب واجبات است!"

 

جدا از مسئله ي تفاوت نقش و معناي ايدئولوژي در حاكميتهاي ايدئولوژيك و مدرن( دستگاه فكري تام و مجموعه آگاهي هاي كاذب )؛ تفاوتهاي صدالبته كمتر دقيق ديگر ميان اين دو نوع حاكميت وجود دارد. اين تفاوتها البته در واقع ناشي از همان تفاوت ريشه اي (ميزان عقل سليم در برابر ميزان ايدئولوژي) هستند اما به دليل آنكه گاه اين دو ميزان در مواردي مطابقت دارند؛ از دقت اين نوع نشانه شناسي كاسته مي شود. با اينهمه براي كمك به يك مقايسه توجه به بعضي از مهمترين اين تفاوتها بد نيست.

- شدت ارعاب در يك حاكميت ايدئولوژيك بسيار بيش از يك حاكميت مدرن عادي(هرچند ديكتاتوري و هرچند فاشيستي) است. مقايسه اي ميان تعداد احكام اعدام در كل دوران حاكميت موسوليني (كمتر از ده مورد) با هيتلر مي تواند بسيار جالب باشد. ارعاب در يك حاكميت ايدئولوژيك نه پاسدار و تثبيت كننده ي حاكميت قانون ؛ بلكه گسترش دهنده ي تفكر ايدئولوژيك در اذهان است. با تحميل و سلطه ي ارعاب بر همه ي بخشهاي جامعه از محيط اجتماعي و شغلي گرفته تا حتي خانواده زماني مي رسد كه تفكر انفرادي حتي در خلوت محض امري ترساننده خواهد بود. ارعاب ايدئولوژيك حد و مرزي براي رفتارهاي ممنوع ترسيم نمي كند بلكه هر نوع تفكر و زبان و حتي پشتيباني از حكومت را كه با خوانش رهبر از ايدئولوژي نمي گويم همخوان بلكه همسان نباشد تهديد مي كند. اين است كه ارعاب ايدئولوژيك با گسترش در سطح و عمق جامعه طبقات اجتماعي را خرد كرده؛ نهادها و روابط را چه مدرن و چه سنتي  هتك مي كند و جامعه اي توده وار مي سازد. چنين جامعه اي از جامعه ي پيچيده ي مدرن كمتر كارآمد خواهد بود و همين است كه يك حكومت مدرن (هرچند ديكتاتور) از قدم نهادن در چنين مسيري پرهيز مي كند. چرا كه دانش زيست شناسي ليسنكو و فيزيك آريايي مخبط هاي نازي  جز به انحطاط و ضعف جامعه ( و قدرت مسلط بر آن) در رقابت با ديگر جوامع نخواهد انجاميد.

اين نكته كه كشتارها و سفاكيهاي فرانكو با وجود گستردگي و شقاوت بسيار صرفا در اسپانيا جامعه اي ترسيده و ساكن پديد آورد و به جامعه ي توده وار ختم نگرديد؛ نشانگر همين نكته مي تواند باشد كه حاكميت فرانكو چرنديات فالانژيستي مورد ادعاي خود را هرگز در حد يك دستگاه فكري تام جدي نگرفت.                               

- موقعيت قانون در يك ديكتاتوري مدرن با يك حاكميت ايدئولوژيك متفاوت است. در يك حاكميت مدرن (هرچه كه باشد) قانون امري جدي است و اگر قدرت مدرن در شكل دموكراتيك (توجه داشته باشيد كه سخن از شكل دموكراتيك مي گوييم و نه جوهره ي دموكراسي) سلطه ي خود بر روابط اجتماعي را با وضع قوانين دلخواه و تبليغ بي وقفه ي احترام به آن تحكيم مي سازد؛ قدرت ديكتاتور (يا اليگارشي) تنها با تباه ساختن آن و ترويج فساد در صدر و ذيل دستگاه هاي مرتبط با قانون (از وضع و اجرا تا قضاوت) مي تواند بر آن غلبه كند و اراده ي خود را بر چارچوب ترسيم شده توسط قانون اولويت بخشد. اما در يك حاكميت ايدئولوژيك اصولا قانون به بي اهميت ترين امر موجود مبدل مي شود. هيچيك از جنايات نازيسم حاصل حاكميت يك قانون شقاوت آميز نبوده اند. بلكه صرفا اين بي توجهي محض به قانون بوده است كه امكان اين جنايات را در اين شكل فراهم آورده است. نه اردوگاههاي آدمكشي نازي ها مطابق قوانين رايشتاگ و قانون اساسي جمهوري وايمار بوده است و نه بنه كن كردنها و قحطيهاي استاليني با قانون اساسي 1928 ارتباطي داشته است. در يك حاكميت ايدئولوژيك قوانين نقض يا تحريف نمي شوند و اين فساد بوروكراتيك نيست كه قانون را عاجز از حمايت از شهروندان مي كند. بلكه اين صرفا عدم حضور قانون در جامعه ( و جايگزيني ارعاب به جاي آن) است كه انسانهاي تحت سلطه را بي دفاع در چنگال حاكميت ايدئولوژيك رها مي كند.

- نهادها و ساختارهاي اجتماعي در يك حاكميت مدرن ريشه در مسئله ي كارآمدي دارند. به عبارتي هر نهاد مدرن وجود دارد ( و به وجود مي آيد) چرا كه خلائي را پر مي كند و وظيفه اي اجتماعي را در سامان دادن روابط اعضاي اجتماع بر عهده مي گيرد. صدالبته اين وظيفه ي اجتماعي و ميزان اهميت آن در دايره ي استراتژي قدرت مسلط بر جامعه مي گنجد. اما به هرحال نمي توان انكار كرد كه نهادهاي جامعه ي مدرن جوشيده از نيازهاي آن جامعه و روابط قدرتهاي متضاد و برآيند اين نيروها هستند. بر بوروكراسي تاثير مي گذارند و در خدمت آن هستند. اما در يك حاكميت ايدئولوژيك نهادها صرفا ابزار ايدئولوژي براي در هم ريختن طبقات و بي معنا كردن روابط اجتماعي هستند. نهادها در يك حاكميت ايدئولوژيك نه در خدمت بوروكراسي براي سامان دادن انسانها ذيل قدرت مسلط ؛ بلكه در خدمت ايدئولوژي جهت غلبه بر بوروكراسي و عاجز كردن آن از هرگونه دفاع از خود و اجزايش هستند. اينكه در آلمان نازي اس.آ. پليس رسمي را مختل مي كند و سپس اس اس براي كنترل و تضعيف اس آ طراحي مي شود و آنگاه گاردهاي ويژه ي اس اس (جمجمه) براي تحديد قدرت اس اس پديد مي آيد و در كنار همه ي اينها گشتاپو خلق مي شود و ... نه فقط براي سردرگم كردن فرد آلماني و تقويت حس وحشت در او؛ بلكه همچنين براي همين نكته بوده است كه هيچ نهادي به جزئي از دستگاه بوروكراسي (دستگاه حامي و بهره برنده از قانون) بدل نشود. اينكه استالين دائما سيستم رهبري حزب كمونيست شوروي را تغيير مي داد (حد اقل چهاربار به صورت كلي و ريشه اي و بارها به روش جابه جايي وسيع نيروها) نه فقط براي جلوگيري از قدرت بيش از حد يافتن شاگردانش؛ بلكه همچنين براي دستيابي به هدف غلبه بر ديوانسالاري مدرن و حاكميت مطلق ايدئولوژي بر اين دستگاه مي تواند دانسته شود.

 

در همه ي اين موارد به نظر شخصي من ما شاهد تفاوت كاركرد حاكميت ج.ا. با يك حاكميت ايدئولوژي هستيم. اين به معناي آن است كه ما در برابر ج.ا. با يك حاكميت مدرن و البته ديكتاتور مواجهيم. حاكميتي كه قدرت خود را از روابط پيچيده در اجزاء بوروكراسي متورم خويش اخذ مي كند و شناسه ي آن همين بوروكراسي فاسد و بادكرده ي فجيعي است كه شاهدش هستيم.

هرگونه حركت و جنبش و حتي قيامي كه انهدام اين دستگاه را هدف نگرفته باشد حتي اگر موفق به بركناري همه ي اعضاي اين سيستم شود و حتي اگر ايدئولوژي ادعايي اين حاكميت را به دور افكند (كما اينكه نشان داديم همين امروز نيز اين ايدئولوژي ادعايي به عنوان يك دستگاه فكري موثر وجود ندارد و صرفا همچون يك ماسك و يك پروپاگاندا عمل مي كند)؛ آنچه حادث خواهد كرد همچنان ج.ا. است و همچنان نامشروع و شايسته ي مواجهه با يك انقلاب راستين.

 

 

 

 

 

 

*) به فكرم مي رسد كه بخشي از واكنشها نسبت به نظريات اخير سروش در همين جزء از ايدئولوژي رسمي ج.ا. ريشه داشته باشد. چرا كه مهمترين نتيجه ي نظريه ي اخير سروش اين است كه نه فقها؛ بلكه روشنفكران هستند كه وارثان علم انبيا و ادامه دهنده ي راه و روش ايشان هستند. بسياري از احاديث در تاييد ولايت فقيه (علماء امتي افضل من انبياء بني اسرائيل و ....) با اين نوع خوانش ديگر نه به ولايت فقيه بلكه بر مرجعيت فكري روشنفكري راهنمايي خواهند كرد. به هرحال صرف اين نكته كه گستره و شدت واكنشها نسبت به نظريه سروش بسيار كم  بوده است و حتي دفاع از نظريات سروش در بخش داخلي حوزه ي زبان فارسي منجر به برخورد سركوبگرانه ي حكومتي نمي شود و حكم ارتداد سروش را نه بالاترين مقام فقهي كشور بلكه يك فيلمساز(!) داده است و .... همه گواه بر اين معنا هستند كه در ج.ا. ديگر ايدئولوژي تنظيم كننده ي عملكرد دستگاه حاكميتي نيست.

**) هاشمي شاهرودي در قوه ي قضائيه؛ هاشمي رفسنجاني در مجمع تشخيص مصلحت؛ حمايت بي قيد و شرط رهبري از احمدي نژاد كه كم كم از فرم حمايت ارباب از نوكر خارج شده و مرا بيشتر به ياد حمايت يك خليفه ي عباسي از سردار ترك مي اندازد.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 6:29  توسط ایرج  | 

 

 

اين يك نوشته ي نسبتا طولاني است كه هرچند تقريبا كامل شده است؛ براي سهولت بيشتر در مطالعه و همچنين احتمالا پاره اي اصلاحات و افزودنها در بخش اصلي اين نوشته (كه بخش دوم آن باشد) به دو بخش تقسيم مي شود و با فاصله ي حدود يك هفته در اين وبلاگ ارسال خواهد شد.

 

 

 

در يكي دو هفته ي اخير در بحثهايي جداگانه با بعضي دوستان اين موضوع برجسته شد كه حاكميت ج.ا. از چه نوعي است و ايدئولوژي در آن چه ماهيتي دارد. آيا ايدئولوژي (اسلامي) ج.ا. نوعي آگاهي كاذب است كه ساختار بوروكراسي ج.ا. جهت كسب اعتبار و مشروعيت از آن بهره مي جويد و به كمك آن كنش و واكنشهاي انسانهاي ايراني را سامان مي بخشد. يا نه؛ بلكه ايدئولوژي در ج.ا. آن دستگاه فكري تامي است كه جهاني مجازي براي توده ي تحت سلطه ي ج.ا. خلق مي كند و كليت سرمايه هاي مادي و انساني كشور ايران را جهت به عينيت آوردن اين جهان مجازي به خدمت مي گيرد. آيا شعارهاي اسلامي و ايدئولوژيك در خدمت بقاي نظام هستند يا اين نظام است كه حتي از بقاي خويش براي عينيت بخشيدن به ايدئولوژي حاكم هزينه مي كند؟!

به عبارتي ايا حاكميت ج.ا. يك حاكميت مدرن (سودانگار و فايده محور*) است كه تفاوت آن با ديگر حاكميتهاي مدرن صرفا در نوع "آگاهي كاذب" تبليغي آن قابل تعيين است يا نه بلكه اين حاكميتي ايدئولوژيك است كه سود و زيان را در دوره هاي چند صد ساله و هزار ساله مي سنجد و تنها معيار معتبر براي شناخت و دريافت اين سود و زيان را نه عقل سليم (كامن سنس) ؛بلكه ايدئولوژي خود مي داند.

اهميت اين بحث براي من بيش از عقيدتي بودن؛ سياسي بودن آن است. اگر سياست را در امروز خود "تدارك انقلاب" معنا كنيم (كه من مي كنم)؛ چنين بحثي براي شناخت انقلابي كه آرزومند آنيم چه از جهت روش و چه از جهت غايت و چه از جهت نوع گفتمان لازم و مهم خواهد بود. آيا انقلاب آتي ايران حركتي است عليه ماشين بوروكراسي و روابط مستقر قدرت (منجمله آگاهي هاي كاذب القائي اين قدرت)؟! يا بايد آن را حركتي براي برافكندن يك دستگاه فكري ايدئولوژيك  و مدافعان اين دستگاه فكري (منجمله بوروكراسي حاكم) دانست؟!

ممكن است پاسخ بگوييم كه چه اهميتي دارد. هم ايدئولوژي حكومتي را برمي افكنيم و هم ماشين بوروكراسي را منهدم خواهيم ساخت. اما اين پاسخ هيچ چيز را درباره ي خصلت انقلاب ما روشن نخواهد كرد. چرا كه مسئله انتخاب يا حتي اولويتبندي ميان اين دو حركت نيست. مسئله شناخت هدف يك انقلاب است. غايت و هدف انقلاب ما چه بايد باشد؟! آزادي افراد انساني از پيشفرضهاي ماوراءطبيعي؟! يا آزادي افراد انساني از روابط قدرتي كه كاملا مادي است ؟!

 

پيش از آنكه بحث اصلي را آغاز كنيم شايد لازم باشد جهت تدقيق بيشتر ؛ يكي از اشارات قبلي خود را بيشتر توضيح دهم و با ذكر چند تجربه ي تاريخي آن را تبيين كنم. من ايدئولوژي را از دايره ي مدرنيته بيرون نمي دانم. مدرنيته نيز واجد آگاهي هاي كاذب تبليغي و پيشفرض گرفته ي خود است و به همين دليل مي توان مدرنيته را نيز نوعي ايدئولوژي كلان (متشكل از آگاهي هاي كاذب متفاوت) به حساب آورد. اما ايدئولوژي مدرنيته مبتني بر "عقل سليم" است. مدرنيته آگاهي هاي كاذبي را پرورش مي دهد كه نه تنها خود فايده را هدف گرفته اند بلكه همچنين توسط عقل فايده محور (عقل سليم) قابل پشتيباني هستند. اموري چون منافع ملي؛ آزاديهاي قانوني؛ دولت به عنوان نماينده ي مردم ؛ اغلب پيشفرضهاي موجود در روابط ديپلماتيك و ... نمونه هايي از آگاهي هاي كاذب مدرن هستند كه نه تنها از روابط قدرت مستقر پشتيباني مي كنند بلكه خود توسط غريزه ي فايده گرايي انسانها پشتيباني مي شوند. از سوي ديگر اما  در عرف سياسي به حاكميتهايي ايدئولوژيك مي گويند كه ايدئولوژي اي غير از فايده گرايي مرسوم در سياست مدرن را مبناي حاكميت خود قرار داده باشند. يعني حاكميتهايي كه مبناي توليد حقيقت در توده را نه عقل سليم و جهان بيروني؛ بلكه يك دستگاه فكري منسجم و جهاني مجازي قرار داده اند.

صدالبته اين حاكميتها نيز از فايده گرايي در معناي راستين كلمه بي بهره نيستند. اما شيوه ي شناختي كه از جهان مي دهند به نوعي است كه موجب مي شود عملكرد آنها غير از عملكرد حاكميتهاي مدرن باشد. مثالي كه در اين زمينه اغلب مطرح كرده ام دستور هيتلر طي جنگ جهاني دوم در سال 1942 است. در آن سال كه نبرد سرنوشت ميان آلمان نازي و شوروي درگير بود و هر عقل سليمي مي توانست دريابد كه پيروز اين نبرد است كه جنگ را خواهد برد. در همين حال هيتلر دستور مي دهد كه كليه ي لوازم ترابري در درجه ي اول به انتقال يهوديان به اردوگاههاي نابودي و در درجه ي بعدي به حمل تجهيزات به جبهه ي روسيه اختصاص يابد. چنين دستوري قطعا فايده گرايانه تلقي نمي شود. سياستهاي استالين در بنه كن كردن اقوام و الغاء سياستهاي نپ و ايجاد مزارع اشتراكي و سركوب بيرحمانه ي كشاورزان آن هم در شرايط تهديد آلمان نازي كه به قحطيهاي گسترده در شوروي منجر شد و بنا به بعضي اقوال يك پنجم جمعيت شوروي را نابود كرد و ... اينها سياستهايي نيستند كه فايده گرايانه محسوب شوند. حاكميت لنين را مي توان يك ديكتاتوري كمونيستي مدرن و صدالبته بسيار خشن دانست. اما حاكميت استاليني چيزي بود سواي يك ديكتاتوري. مشخصات توتاليتاريسم استاليني و هيتلري بسيار متفاوت از ديكتاتوريهاي نظامي يا فاشيستي مدرن (مانند فرانكو و موسوليني) بوده است. شركت موسوليني در جنگ دوم جهاني صرفا يك حركت براي جلب منافع (هرچند محاسبه اي اشتباه) بود و تاخير او در اعلان جنگ به فرانسه جز اين ترديد در محاسبه و شناخت پيروزمند جنگ نبوده است. اما هيتلر جنگ دوم جهاني را نه براي جلب منافع ملي يا حكومتي خويش بلكه به عنوان يك رسالت و عملي بر مبناي ايدئولوژي نازيسم آغاز كرد. در روزهاي واپسين صلح كه تهديدهاي آلمان نازي عليه لهستان اوج گرفته بود و انگلستان نيز با دادن تامين به لهستان حيثيت خود را گرو نهاده بود تا از تجاوز آلمان به لهستان جلوگيري كند؛ موسوليني از ريبن تروپ دعوتي به ايتاليا كرد و با طرح مذاكرات قبليش با سياستمداران فرانسوي و انگليسي به او پيشنهاد تشكيل كنفرانسي همچون كنفرانس مونيخ كرد. در جريان اين مذاكرات موسوليني از ريبن تروپ پرسيد : "حال شما كدامش را مي خواهيد. كانال يا شهر دانتزيگ را؟!" پاسخ نازيسم از دهان ريبن تروپ اين بود: "هيچكدام. ما جنگ را مي خواهيم."

دليل چنين نوع سياستي جز اين نيست كه ايدئولوژي استاليني يا هيتلري مدعي شناخت كامل و دقيق جهان بود و بر اين اساس مي توانست مدعي شود آينده ي بشريت را همچون كتابي باز مي تواند بخواند. آنچه امروز به زيان نژاد آريايي يا طبقه ي كارگر تلقي مي شود در يك پريود هزار ساله معلوم خواهد شد كه به سود آنها بوده است. مي بينيد كه اين ايدئولوژيها نيز در اصل و ريشه فايده گرا هستند اما با اين تفاوت كه مدعي هستند قابليت كامل درك جهان و شناخت نيروهاي مختلف آن را دارند و بنابراين مي توانند نه براي برنامه اي پنج يا ده ساله بلكه براي دوره اي هزار ساله برنامه ريزي و عمل كنند. به هرحال اين تفاوت هرچند ماهوي نباشد؛ در عرصه ي عمل و تشخيص آنقدر متفاوت از فايده گرايي مرسوم مدرن است كه مي توان و بايد آن را از سياست مدرن مرسوم اختلاف بنهيم.

از سوي ديگر اين نوع تشخيص از حاكميت ج.ا. كه "حاكميتي ايدئولوژيك كه مصلحتجو و عملگرا است" متضمن معناي خاصي نخواهد بود. چرا كه امكان پاسخگويي به پرسش اصلي را به ما نمي دهد. پرسش اين است كه اين حاكميت را چه عاملي و هدفي هدايت مي كند؟! نيروي محركه ي آن چيست و فرمان و اختيار تعيين سمت و سوي مديريتي و اجتماعي آن كدام است؟! آيا همچون حاكميت هيتلر و استالين است كه ايدئولوژي (به تفسير رهبر) نه فقط سياست بلكه همه ي جوانب  جامعه (تا حد زندگي خصوصي افراد) را كنترل كند و برنامه ريزي كند و اين دستورات ايدئولوژيك كاملا فارغ از لوازم و مقضيات جامعه و جهان بيروني باشد؟! آيا اين جهان مجازي ايدئولوژي است كه مقتضيات خود را بر سياستگذاري حاكميت تحميل مي كند؟! يا نه و اين حاكميتي است كه در عين ديكتاتورمنشي و خشونت ؛ وجود جهان بيروني را به رسميت مي شناسد؛ مقتضيات جامعه ي تحت سلطه ي خود را در نظر مي گيرد و مدعيات ديپلماسي خود را وفق امكانات و توان واقعي خود سامان مي دهد؟!  مسائلي از اين قبيل كه گنجي در اين مقاله ی خود مثال زده است و همچنين اين موضوع بسيار جالب توجه كه رهبر و فرمانده ي كل قواي مملكت بسياري از موسيقي هاي قابل پخش در راديو و تلويزيون كشور را حرام مي داند و همچنين تغيير در سطح مدعيات ديپلماتيك حاكميت ج.ا. (صدور انقلاب؛ حكم خميني درباره ي سلمان رشدي  و ...) نشانگر آن است كه عملكرد ج.ا. در ايدئولوژي ادعايي اين حاكميت معلوم نمي شود. بلكه اين سطح بوروكراتيك ج.ا. است كه بالانس اصلي قوا و برون ده  اين حاكميت را معين مي سازد.

مايلم توجه خواننده را به اين نكته جلب كنم كه در اين قضاوت ادعاي من متوجه اين موضوع بديهي نيست كه ج.ا. مطابق تشخيص فردي من اسلامي نيست. حتي مدعاي من سخني از تناقض سياستهاي ج.ا. با اسلام تاريخي به ميان نمي آورد**. بلكه من مدعيم اين حاكميت حتي به ايدئولوژي ادعايي خود پايبند نبوده است.

......

 

 

 

 

*) اينكه من مدرنيته را به فايده محوري فروكاسته ام البته شايد از دقت بحث من بكاهد اما به نظرم به صحت آن لطمه اي نخواهد زد. اصل و اساس سياست مدرن را در شهريار ماكياول مي توانيد ببينيد كه چيزي جز كارآمدي نيست. سياست مدرن معنايي جز يافتن و به كار بردن قدرت جهت جلب حداكثر منافع  ندارد. اما نقد مدرن نيز نقدي مبتني بر عقل سليم (كامن سنس) است كه صدالبته عقلي است فايده محور. اخلاقيات مدرن نيز آنطور كه نيچه در نقد ويرانگرش بر آن تبيين مي كند بر تقابل خير-شر استوار شده است نه تقابل نيك-بد . و درست به همين دليل است كه نيچه را يكي از پيشگامان تفكر پسامدرن مي دانند...

**) مثلا در روشي كه تاريخ از حكومت پيامبر اسلام و علي بن ابيطالب نقل مي كند هرگز برخورد قهرآميز با اتباع مخالف (كه مسلمانان ايشان را منافقين مي شناسند) يا حتي محروم ساختن ايشان از حقوق مدني(در سطحي كه وجود داشته است: مانند شركت در جماعات و اقامه ي نماز بر ميت آنان) يا الزام قهرآميز به شركت در جنگها و ... نمي بينيم. اينها اما روش ج.ا. است.

 

 

 

پ.ن.) این هم پس از خواندن یکی از پیامهای خصوصی به ذهنم رسید که بنویسم:

 

شکر خدا که هرچه طلب کردم از خدای

در منتهای مطلب خود کامران شدم.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 0:3  توسط ایرج  | 

 

اين نوشته در اصل يك نوشته ي وبلاگي نيست. نوشته اي است كه بايد در يك فاروم ارسال مي شد. بخشي و جزئي نامستقل از يك گفتگو است و به همين دليل است كه خصوصياتي چون تاكيد و بعضا تكرار در آن برجسته شده اند. در واقع براي شخص من در اين نوشته جز چند نكته؛ چيز جديدي در اين پست وبلاگي وجود ندارد. بيشتر برجسته كردن نكات شايد پنهان و تاكيد بر نكات سطحي پنداشته شده در پستهاي پيشين اين وبلاگ است كه بدنه ي اين پست را مي سازد. اين عذري است براي آن دسته خوانندگاني كه متون فارومي را نمي پسندند و بيش از يك گفتگوي رو به تكامل و تنقيح؛  يك متن مقاله اي كامل و مستقل را دوست دارند.

 

اما بعد:

 دوستمان نايت فال در وبلاگ خود به نقد من بر كتاب داوكينز -كه در دو پست ارسال شده بود- پاسخی به سبك خودش موجز داده است كه بر اساس شناختي كه از او دارم خود را موظف به جدي گرفتن اين پاسخ و گفتگو درباره ي آن مي دانم. از آنجاييكه فارومي براي طرح و پيگيري چنين گفتگويي نيافتيم؛ به پيشنهاد خود نايت فال بنا بر اين شد كه در پستهاي وبلاگي اين گفتگو را ادامه دهيم. خوشبختانه خود نايت فال پاسخش را با شماره بندي و تفكيك موضوعي به صورتي پاكيزه و مدون ارائه داده است و از اين جهت پيگيري اين گفتگو را بسيار آسان ساخته است. همچنان كه مشخص است؛ اين نوشته خطاب دوم شخص دارد و اين دوم شخص هم البته كسي نيست جز حضرت نايت فال.

 

 

1)   خير. من داوكينز را تئورسين حاكميت بوش نمي دانم. و البته از آنجاييكه تقريبا مطمئنم او هرگز  نقد من به نوشته اش را نخواهد ديد؛ مسلم مي دانم تندي لحن نوشته ي من به معناي بستن باب گفتگو نخواهد بود. اين از چرايي بي نيازي من به كنترل لحن خويش.

اما تا جاييكه درباره ي نوشته ي خود مي توانم قضاوت كنم؛ شخصا جز درباره ي مسئله ي اخلاق در هيچ زمينه اي نسبت به داوكينز و قضاوتهايش تندخويي نورزيده ام و بر خلاف آنچه شما تصور كرده ايد؛ تندخويي من ناشي از آنكه آقاي داوكينز اسلام را "نامداراگر" مي داند؛ نبوده است. نوع برخورد مرا و ميزان سنجش من در نوشته ام را مي توانيد در قضيه ي نوجواني با تيشرتي كه بر آن "اسلام دروغ است." نوشته شده بود بهتر بسنجيد.

تندخويي من حتي به موضع سياسي داوكينز نيز نمي توانسته است مربوط باشد. چرا كه همچنان كه فرموديد؛ داوكينز در مخالفت با بوش همراه من به نظر مي آيد.

من از اينكه داوكينز خدا را قبول ندارد؛ رنجيده نيستم. حتي اينكه داوكينز دينداران را تلويحا به كم خردي و ... متهم مي كند نيز براي من بيش از آزار؛ مايه ي سرگرمي است.

اما آنچه مرا بر مي انگيزد تا نامداراگر باشم موضوعي است كه كه ديگر مسئله ي هويت ديني من يا هوش و خرد مرا هدف نگرفته است. بلكه همه چيز ؛ همه ي دستاوردها و زيبايي هايي را كه داشته ايم و تجربه كرده ايم ؛ تهديد مي كند. زندگي (با هرمعنايي كه بخوانيمش) و حقيقت و كرامت انسان (اعم از ديندار يا ملحد) را بازيچه قرار مي دهد.

الف ) اخلاق ب) مرز ميان انسان و جانوران.

داوكينز در نوشته اش اين هردو را –به بهانه ي مبارزه با دين و خدا- نه تنها نفي بلكه انكار و مسخره مي كند. من در چنين قضيه اي اهل سرگرم شدن و تفريح نيستم. كسي كه مرا مخاطب قرار مي دهد (و من كتاب داوكينز را به عنوان يك مخاطب خواندم و واكنش من نيز واكنش يك مخاطب است و خود را به آن محق مي دانم) حق ندارد در چنين موضوعي شوخي و تفريح و هجو پيشه كند. حق كه البته به قول معروف "كرد و شد". اما خوب من نيز حق دارم همچنانكه او به انسانيت من گستاخي مي كند؛ نسبت به نوشته اي چنين؛ تندخو و نامداراگر باشم.

 

2)      خوب جاي شكرش باقي است كه شما تا اين حد را پذيرفته ايد كه دين عامل منحصر به فرد خشونت در جهان نيست.

اما دوست عزيز. اگر بخش دوم نقد مرا مطالعه فرموده بوديد؛ متوجه مي شديد كه من ضمن تفكيك "شريعت" (يك هويت و يك بردار قدرت معطوف به جماعت) و "دين" (يك شناخت و تجربه ي فردي)؛ آن عامل اصلي مولد خشونت (اعم از آنكه بهانه اش شريعت باشد يا ناسيوناليسم يا...) را نيز نشان داده ام.

اگر بخواهم تمثيل سطور آخر اين پاراگراف شما را ادامه دهم؛ اينطور مي گويم كه فرض كنيد در جامعه اي كه اكثريت قريب به اتفاق مردم آن به هروئين و كوكائين مبتلا هستند؛ شخصي  در كتابي ضمن طرح مضرات الكل؛ لازم بداند كه همه ي تاكستانهاي موجود را قلع و قمع كنند. مسلما در صورت نابودي مطلق ميوه ي انگور ما از بعضي انواع شراب خلاص خواهيم شد. اما نه تنها ديگر انواع شراب (از خرما و ...) توليد خواهد شد؛ بلكه اصولا اين دستاورد (كاهش مصرف الكل) در قياس با وضعيتي كه آن جامعه دچارش است؛ قدمي رو به جلو نيز به حساب نخواهد آمد.

در وضعيت فعلي جامعه ي بشري شريعت چيزي جز يك بردار كوچك قدرت نيست. صد البته بايد و قطعا بايد اين عامل را نيز همچون همه ي بردارهاي قدرت نقد كرد. بيرحمانه نيز بايد نقدش كرد. اما اگر اين نقد نه قدرتي كه دين را به شريعت منحط مي كند بلكه اصل دين را هدف قرار دهد؛ روزي ديگر مجبور خواهيد بود براي رفع و دفع آفت شويينيسم اصل علاقه به موطن را نيز هدف قرار دهيد. و روزي ديگر براي دفع آفت خشونتهاي خانوادگي؛ ازدواج را رد كنيد. و براي دفع سركوبهاي حكومتي؛ جامعه را منكر شويد..... و نهايتا براي پرهيز از اسطوره و ايدئولوژي؛ خواهان نبودن "زبان" بشويد.

ايراد من از داوكينز اين است كه نه شريعت و نه قدرتهايي كه دين را براي مقصود "توده سازي" به شريعت فرومي كاهند؛ بلكه دين را كه به راستي يك تجربه؛ يك فربه ساز فرديت است هدف قرار مي دهد. مسلما هرچه فرديت ما لاغرتر بشود؛ امكان مستحيل شدن هريك از ما در "توده" افزون خواهد شد. من مي دانم كه دين تنها عامل فربه كننده ي فرديت نيست و درست به همين دليل ميان الحاد ناب شخصي مثل شما يا مكابيز (الحادي كه خود نوعي تجربه ي شخصي است) و دين ستيزي از نوع داوكينز تفاوت مي نهم. دين ستيزي داوكينز –همچنانكه در كتاب او تلويحا مطرح مي شود- چيزي جز ايمان به شريعت دانش تجربي نيست و از نظر من ميان اين شريعت با ديگر شرايع در انحطاط؛ تفاوت چنداني نيست.

 

3)   در اين زمينه ميل چنداني به پيگيري بحث ندارم. مسئله از نظر من علي السويه است. اگر كسي در تجارب شخصي خود خدا را يافته باشد؛ لابد او را رها نخواهد كرد و اگر نه؛ استدلال با او معنایی ندارد. حتي اين نكته كه آيا باور به وجود خدا نشانه ي كم خردي است يا نه؛ نيز چندان اهميتي از نظر من ندارد كه بخواهم درباره اش گفتگو كنم. به نظرم اين موضوعي است كه بايد به خود هر شخص وانهاده شود.

 فقط به اين نكته اكتفا مي كنم كه مدعاي وجود خدا صرفا درباره ي "آفرينش جهان" نيست. بلكه بيشتر درباره ي انسان است و اينكه يار او كيست. حتي يك حديثي ديدم (آدرسش را الان به ياد  ندارم) كه امام صادق در پاسخ يك پرسشي درباره ي زمان خلق جهان مي گويد: "جهان هميشه بوده است". با اينهمه حتي اگر اين مدعاي اكثريتي دينداران (كه مدعي خلق جهان توسط خدا هستند) نيز در نظر گرفته شود. مسئله ي وجود ازلي ميان يك ديندار و يك ملحد مشترك خواهد بود. فرق آنجا است كه اين وجود ازلي ماده بوده است يا غيرماده.

اما اين ايراد كه طرح مي شود كه "ادعاي دينداران درباره ي خلق جهان ورود به حيطه ي علم است." ادعايي نادرست است. ما –چه ديندار و چه ملحد- ساكنان جهان مادي هستيم و دانش ما صرفا درباره ي ماده بحث مي كند. چه جهان مادي  بوده باشد و چه شده باشد؛ بحث علم درباره ي آنچه در اين جهان مادي مي گذرد خواهد بود.

درباره ي اينكه اگر زماني علم شواهدي "اثبات كننده" براي وجود خدا بيابد؛ شخصا نه منكر وجود خدا بلكه منكر "شاهد" بودن اين دلايل خواهم بود. چرا كه شواهدي علمي جز بر ماده دلالت نخواهند كرد و من به وجود خدايي كه به ذاته آني در ماده تجلي كند باور ندارم. صدالبته اين نظر شخصي من است و مسلما نظر مسيحيت و بعضي فرق اسلامي و ... نيست.

 

4)      اين اصلي ترين و مهمترين و در واقع تنها دليل وجودي نوشته هاي پيشين من درباره ي كتاب داوكينز است.

اولا داوكينز به صراحت خود را پيامدگرا مي خواند و تا جاييكه خود اين نوع ديدگاه اخلاقي را توضيح مي دهد؛ اين ديدگاه چيزي جز همان فايده گرايي نيست (حوالت حسن و قبح اشياء به نتايج آنها).

دوم. باور به اخلاقيات خودبنياد يا مطلق تا جاييكه من مي دانم به دينداران اختصاص ندارد. هرچند داوكينز در پاره اي فرازهاي كتاب خود تلويحا اين نوع اخلاقيات را منحصر به اديان مي داند؛ اما شخصا چند تني از ملحدين بسيار شريف و مورد احترام را سراغ دارم كه به اخلاقياتي هرچند شخصي اما خودبنياد و مطلق باور دارند و نيكي و بدي چيزها را در گروي نتايج آنها نمي بينند.

سوم. داوكينز هرچند ادعاي عالم اخلاقي بودن ندارد؛ اما هم به عنوان يك انسان حق و وظيفه دارد كه در جستجوي برپاداشتن ميزاني براي شناخت نيكي و بدي باشد. و هم به نوعي چنين ميزاني را در كتاب خود طرح و از آن دفاع كرده است. همه ي آزردگي و بعضا انزجار من نيز ناشي از ترازوي اخلاقي تبليغي او است. اخلاقياتي كه در آن نه فقط نيك و بد به پيامد اعمال احاله مي شود؛ بلكه از آن نيز پيشتر مي رود و به نوعي منكر هستي "نيك و بد" مي شود. به قول خود شما  گويي "اخلاق دومي وجود ندارد." و هرچه هست همان بقاي ژنها است و خطاهايي كه آدميان در شناخت پيامد اعمالشان درباره ي ژنهايشان مي كنند (مثل ايثار و عشق و دوستي با بيگانگان و ...)

اينكه داوكينز يك فايده گرا است يا اومانيست را مي توانيد در ترازوي پيشنهادي او بيابيد:

"كمترين رنج توليدي"

شما را به خدا؛ اصلا بحث دين و خدا و پيغمبر را رها كنيد و به من بگوييد اين ميزان سنجش اخلاقي چه مزخرفي است آخر؟! به قول خود حضرتعالي در يكي از بحثهايتان با مزدك:  اين كودك فضولي كه اينجا نشسته است خيلي مرا آزار مي دهد. چرا نبايد او را بكشم؟! اين ترازوي آقاي داوكينز را بياييد براي همين پرسش ساده به كار بريد.به نتايج و فرضهايي غريب مي رسيد كه حد و مرز ندارد. حتي به جايي مي رسيد كه براي درك رنج توليدي ناشي از مرگ طرف برويد با پدر و مادرش مصاحبه كنيد و ببينيد چقدر آنها را در منزل اذيت مي كند. اگر طرف خويشاوند خيلي نزديكي نداشته باشد كه اصلا كشتن او واجب اخلاقي مي شود. چون در صورت كشتن او رنج توليدي فقط در دردي است كه طرف براي يك لحظه مي كشد و در فرض زندگيش علاوه بر اعصابي كه از شما خرد شده؛ رنجهاي شخصيش در طي زندگي نيز هست كه كميت رنج توليدي را خيلي بيش از مرگ زودرسش مي كند! يا درباره ي پدر و مادري كه كودكي ناقص العضو به دنيا آورده اند و فكر مي كنند بهتر است از شر اين يكي خلاص شوند و يك بار ديگر شانس خود را امتحان كنند.......

چهارم. بر خلاف ديدگاه شما؛ فكر نمي كنم "اخلاق برده داري" توسط روح زمانه منعدم شده باشد. از نظر من بسياري از اقسام "استخدام"(به خصوص امروز در دولت قاهره ی نئولیبرال) كاملا با روح برده داري همساني دارند در حالي كه بسياري از نمونه هاي برده داري اقتصادي كه در تاريخ مي بينيم مغروق مرداب "انكار انسانيت برده" نبوده اند. يك سلسله ي پادشاهي در مصر به نام مملوكان بوده اند كه همگي غلاماني بودند كه يكي پس از ديگري به پادشاهي رسيدند و گفتمان "برده داري" موجب نشد كه روح آن زمانه ايشان را "كمتر انسان" يا ناشايسته براي فرمانروايي تشخيص دهد. به اين ترتيب از نظر من فرق است ميان اقتصاد برده داري و اخلاق برده داري. اولي را تحول در ابزار توليد منعدم ساخته است. اما دومي همچنان حضور دارد و زشتي آن را نه تنها امروز؛ بلكه همواره انسانها (اعم از ديندار يا نه) تشخيص مي داده اند ( و درست به همين دليل قدرتي كه بر جامعه ي اقتصادي برده دار مسلط بود؛ براي توجيه آن بعضی فلاسفه را به ياوه گويي وامي داشت)

پنجم. مسئله صرفا مطلق يا نسبي بودن اخلاق نيست. حتي يك اخلاقيات خودبنياد اگر پاسدار "انسان" نباشد؛ چيزي كم از دژخويي هيروشيماي فايده گرا نخواهد داشت. نژادپرستي نمونه اي از چنين اخلاقياتي شايد باشد. هيتلر مسلما يك فايده گراي عادي نبود*؛ اما اخلاقيات ايدئولوژيك ( و نه فايده گراي) او از آنجا كه انسان را رعايت نمي كرد انتهايي جز آشويتس نمي توانست داشته باشد. جمله اي از هيتلر به خاطر دارم كه موجب مي شود در برابر هر گفتماني كه به هر بهانه اي (چه علم ؛ چه حقوق حيوانات و چه هر كوفت ديگري) بخواهد در مرز انسان و ديگر جانوران خدشه ايجاد كند حساس و نامداراگر باشم. جمله درباره ي اهميت نژاد است: "يك مگس و هر مگسي مي ميرد.اهميتي ندارد. مهم اين است كه نوع مگس باقي است." هر گفتماني كه مرز انسان و جانوران را سست كند؛ مجبور است منكر "هر انسان جهاني است." شود. و آن وقت است كه راه باز مي شود كه بگويند : "هر انساني مي ميرد. مهم اين است كه جامعه (تو بخوان قدرت مسلط بر جامعه)  باقي است."

باز هم تكرار مي كنم: هم عرض دانستن انسان و حيوانات در عصر مدرن به "جاينيسم" نخواهد رسيد. بلكه پايان محتوم آن سبک شمردن جان آدمیان خواهد بود.

 

5)   اين بخش از نوشته ي من كم اهميت تر از آن است كه بخواهم بر آن اصرار و مباحثه كنم. اما برادر من! چرا معناي مندرج در متن مرا تحريف مي كني خدا خيرت بدهد؟!! من كه به صراحت تاييد كرده بودم تئوري تكامل را "واجد پشتوانه ي علمي" مي دانم**. بحث من بر سر "جراثقال" ادعايي آقاي داوكينز بود كه گويا نه فقط در زيست شناسي تكاملي بلكه در همه ي علوم قرار است به كار رود!

كسي هم دنبال حفره در علم براي پر كردنش با "خدا" نمي گردد (لااقل من اينطور نيستم.) اما وقتي شخصي مي آيد و مي گويد: انتخاب طبيعي جراثقالي است كه همه چيز را توضيح مي دهد. به او خواهم گفت: چشم بسته غيب مي گويي!

حال خودت فارغ از همه ي اين بحثها بيا و فكر كن. آيا انتخاب طبيعي جز اين است كه "آن كسي باقي مي ماند كه با محيط بيشتر سازگار باشد." و سازگاري با محيط كجا تجلي مي كند؟! در بقا. يعني "آن كسي سازگارتر با محيط بوده است كه بقا يافته باشد." خوب  اين چشم بسته غيب گفتن نيست؟! مقايسه اي كه من ميان انتخاب طبيعي و خدا كردم. دقيقا از اينجا ناشي مي شد كه عين چنين چشم بسته غيب گفتني را در بعضي گفتمانهاي ديني مي توانيم بيابيم:

"هر چه خدا بخواهد مي شود." خوب خدا چه چيزي را خواسته است؟! همان چيزي كه شده است! يعني:

"هر آنچه شده است؛ خواست خدا بوده است."

حال چه توي ملحد و چه من ديندار از چنين جملاتي چه چيزي مي توانيم كسب كنيم؟! تئوري تكامل اگر پشتوانه اي به بزرگي آنهمه آثار و علائم زمين شناسي و فسيلها و فيزيولوژي مقايسه اي و آناتومي و ... نداشت؛ صرفا با انتخاب طبيعي چه هنري مي توانست كند؟!

يا بنده از صرف آن جمله ي كذايي كداميك از سنن الهي را مي توانم استخراج كنم؟!

خلاصه اينكه پيش از آنكه بخواهي نقد كني؛ بد نيست قدري موضع طرف مقابل را درك كرده باشي. اين نه فقط درباره ي شماره ي 5 اين گفتگو كه در همه ي بخشهای گفتگویمان است . قلبت را چون گوشي آماده كن تا من سرودم را بخوانم!

 

 

 

 

*) هرچند از پاره اي سخنان او و همچنين ديگر همراهانش از قبيل هيملر و گوبلز مي توان درك كرد كه نازيسم نيز فايده گرا بوده است منتها در مقياسهاي سده و هزاره. يعني در عين اينكه حسن و قبح اعمال را به نتايجشان حواله مي داده است ؛ تشخيص نوع نتيجه را صرفا توسط ايدئولوژي ممكن؛ و اثبات اين تشخيص را نيازمند  يك پريود بزرگ زماني مي دانسته است.

*) نقل: "خلاصه اينكه هرچند نظريه ي تكامل را داراي پشتوانه ي علمي و تجربي مي دانم؛ اما فكر نمي كنم انتخاب طبيعي بتواند توضيحي راهگشا براي چگونگي مسير تكامل باشد."

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 11:21  توسط ایرج  | 

 

اين نوشته در واقع ادامه اي بر بحثي در كامنتگير اين پست بانو سارا است. من اين نوشته را براي ادامه ي آن بحث در همان فضا (كامنتگير) نوشتم. ولي وقتي نوشتن به پايان رسيد متوجه شدم ارسال آن به عنوان كامنت سه يا چهار بخشي خواهد شد و به خود اجازه دادم بحث خود را در وبلاگ شخصي خودم مطرح كنم.

 

 من لازم مي دانم دو پيشفرض از نظر خودم قطعي را يادآوري كنم. اول اينكه موضع من چه خودآگاهانه يا ناخودآگاه دفاع از خودم و حقوقم بر فرزندم نيست. از قضا درباره ي شخص خودم اگر زماني –به فرض محال- قرار بر جدايي از همسرم باشد؛ ترجيح مي دهم فرزندم در كنار مادرش باشد و اين نيست جز به دليل اعتمادي كه به همسرم به عنوان يك مادر و مربي دارم. دوم اينكه بحث من در اين موضوع حقوقي نيست. سعي من اين است كه بايدها و نبايدها را نه از موضع قاضي يك دادگاه بلكه از موضع  انساني تنها بررسي كنم. اين نوشته تعيين تكليفي از جنس قانون نيست. صرفا بيان ايده اي شخصي و يك موضعگيري اخلاقي است.

 

بانو سارا جمله اي فرمودند درباره ي ميزان سرمايه گذاري بيشتر مادر نسبت به پدر در امر به دنيا آمدن فرزند و سپس با لحني كه از آن بوي ترديد و اي بسا انكار به مشام مي رسيد اين پرسش را طرح فرمودند كه "در ازاي اين سرمايه گذاري بيشتر ؛ سهم مادر چه برتري نسبت به پدر دارد؟ صرفا احسان و محبت بيشتر فرزند؟!"

من ضمن آنكه بر ارادت صميمانه و اعتقاد صريحم  به بانو سارا تاكيد مي كنم و ضمن اينكه به هيچوجه قصد ناچيز شمردن تجربيات و آگاهي ايشان نسبت به جهان بيروني را ندارم؛ يادآوري مي كنم اين نوع درك از "مالكيت" چندان با روحيات ايشان سازگار نيست. ما اين نوع درك از مالكيت را در دوران توحش كودكي تجربه مي كنيم و گاه تا بزرگسالي آن را همراه داريم كه مالكيت يعني تسلط بر سرنوشت. در كودكي وقتي مي گفتم : "ماشين كوكي من" معنايي كه من كودك از آن اراده مي كردم جز اين نبود كه "ماشين كوكي كه اگر بخواهم حق دارم خرد و خاكشيش كنم." اما مسلما والدين به اين معنا مالك فرزند خود نيستند. مادر سرمايه ي بيشتري در شراكت فرزند دارد قبول. پس حق مالكيت بيشتري هم بايد داشته باشد. اين هم قبول. اما كدام مالكيت؟! مالكيتي كه معناي تسلط بر سرنوشت فرزند را حامل است؟! من ترديد دارم. حق حضانت ناشي از تسلط ويژه ي والدين بر سرنوشت كودك نيست. صرفا برگرفته از اين آگاهي است كه هيچكس بيش از والدين خيرخواه آن كودك نيست. به اين ترتيب در انتخاب يكي از دو والد به عنوان قيم كودك با اين پرسش مواجهيم كه : كداميك از ايشان نيك و بد كودك را بهتر مي شناسد و بيشتر براي سعادت و شادماني او اهميت قائل است. آيا مي توان حكمي كلي داد كه مادران خيرخواه تر از پدران نسبت به فرزند خود هستند؟! آيا مي توان حكم كلي داد كه مادران آگاه تر از پدران نسبت به نيك و بد فرزند خود هستند؟! در همه ي اين احكام كلي ترديد دارم. اين است كه حق حضانت فرزند را نمي توانم به صورت كلي متعلق به يكي از دو والد بدانم.

سپردن تشخيص پاسخ اين پرسش ("كداميك از دو والد مربي بهتري براي كودك خواهد بود؟") به دادگاه از نظر من اين معنا را حامل است كه "سيستم بوروكراسي/قضايي حق دارد درباره ي سرنوشت افراد انساني تصميم بگيرد." چنين معنايي البته مورد انكار مطلق من است.

پس چه بايد كرد؟! همچنانكه گفتم بحث من حقوقي نيست. اخلاقي است. بنابراين به جاي آنكه بخواهم راه حلي براي مشكلات حقوقي همسران در آستانه ي طلاق بيابم ؛ بر اين متمركزم كه نيك و بد در چنين ماجرايي كجا است.

من معتقدم كودكان در سنين حدود ده به بالا حق دارند خود تصميم بگيرند در سايه ي حمايت كداميك از والدين خود باشند. در اين نظر من اقتدا مي كنم به ديدگاه آن بانوي فرانسوي كه گفت : زن حق دارد بالاي دار برود. پس همو حق دارد پشت تريبون نيز برود." به همين ترتيب من معتقدم كودكي كه حق دارد رفتن به دارالتاديب را انتخاب كند؛ حق دارد ميان رفتن به خانه ي مادر يا پدرش نيز انتخاب كند.

اما درباره ي كودكان بسيار خردسال. آنهايي كه به راستي از هرنوع مسئئوليت شناخت نيك و بد معافند و درست به همين دليل از اختيار تعيين مسير زندگي خويش نيز محرومند چه؟! من معتقدم والدين مي بايد با درك درست از معناي اصطلاح "فرزند من" به گفتگويي درباره ي آينده ي فرزند مشترك خود بنشينند و خير و شادي او را بجويند و از ياد نبرند كه مالك سرنوشت او نيستند و مالكيت ايشان بر آن فرزند صرفا به معناي حق لذت و بهره بردن از رشد و موفقيت و زندگي او است.

رفيقمان مكابيز در همان کامنتگیر اشاره اي كرد به بانواني كه تحت تاثير ابزار قدرت قانوني مرد (حق حضانت كودك) و صرفا از براي جدا نشدن از فرزند خويش مي سوزند و مي سازند. خوب قطعا اين شيوه ي زندگي و اين سازو كار تحقيركننده ي انسانها محكوم است. اما برابرنهاد اين شيوه چه بايد باشد؟! قرار دادن اين ابزار قدرت در دست زن؟! يعني جابه جا كردن اهرم قدرت؟! من به اين مسئله معتقد نيستم. من معتقدم كه درك از مسئله ي حضانت به عنوان ابزار قدرت بايد ملغا و منتفي شود. مردي كه انساني ديگر را تحقير مي كند (چه همسرش يا ديگري را) بايد مطابق اصول تمدن تنبيه شود و بياموزد كه او انساني همچون ديگران است نه جانوري ساكن جنگل اصالت زور! اين اصلا ربطي به داشتن فرزند و حق حضانت او ندارد. از سوی دیگر زني كه عاشق فرزندش است اما همسرش را دوست ندارد بايد اين را بياموزد كه "ديگران نيز وجود دارند." و اي بسا همسر او نيز مهر پدري نسبت به اين فرزند مشترك داشته باشد و دوري از فرزندش برايش غيرقابل تحمل باشد.

بر اين اساس است كه من همچنان بر توافق ميان زوج در آستانه ي جدايي درباره ي حضانت فرزند مشتركشان تاكيد مي كنم و پاسخ پرسش ناگزير بعدي (در صورت عدم توافق؟!) را از ديدي اخلاقي و نه حقوقي اينطور مي دهم كه : در صورت عدم توافق  درباره ي حضانت به زندگي مشترك ادامه دهند و با آينده انساني كه به دنيا آورده اند بازي نكنند و مسئوليت كاري كه انجام داده اند بپذيرند و زندگي و سرنوشت انساني همچون خود را آنقدر بازيچه به حساب نياورند كه به شهوتي خلق شود و به نفرتي ناديده انگاشته.

 

يك نكته ي ريز ديگر هم بگويم. بانو سارا فرمودند در جامعه ي فعلي ايران اين زنان هستند كه دائما اگر نه صلاحيت بيشتر خود لااقل فداكاري و وفاداري خود به فرزندشان را اثبات مي كنند.

من البته در فداكاري و وفاداري بسياري (در حد قريب به اتفاق) از مادران نسبت به فرزندشان ترديد نمي كنم. اما به تجربه يافته ام كه در همين جامعه بسياري از پدران نيز به همين ترتيب به فرزند خود وفادارند. من خود دو بار اين مضمون را در اختلافات خانوادگي از دو مرد متفاوت شنيده ام كه : "همه ي اينها درست. اما چه كنم؟! هرچه نباشد مادر فرزندم كه هست!" و اين وفاداري نسبت به سرنوشت فرزند هيچ كم از آن وفاداري مادرانه  كم ندارد بلكه شايد پرارج تر نيز باشد. چرا كه چنين مردي در عين آنكه ابزار قدرت (حضانت) را در اختيار دارد؛ آن را ناديده مي انگارد و سرنوشت و شادي فرزند خود را ترجيح مي دهد و تلخ زندگي مشترك را فرو مي خورد تا فرزندش در كنار مادر؛ بزرگ شود.

 

 

پ.ن.) عيد نوروز را خدمت همه ي دوستان تبريك عرض مي كنم. بادا كه اين سال؛ سالي سرشار از شادي براي هريك از ما و عدالت و آزادي براي همه ي انسانها باشد. هرچند و هرقدر كه بعيد باشد؛ از اين اميد و آرزو دست نخواهيم كشيد.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 10:58  توسط ایرج  | 

همچنانكه خواهيد ديد اين نوشته تا پاراگراف آخربه نقد كتاب داوكينز بي ارتباط به نظر مي رسد. تنها در پاراگراف آخر است كه به كتاب داوكينز و موضع فكري آن اشاره اي مي شود. علت اين موضوع چيزي جز اين نيست كه در اين بخش من نه چيستي و متن آن كتاب؛  بلكه جايگاه آن كتاب در مواضع مختلف اجتماعي را بررسي مي كنم و دلالتهاي مندرج در آن كتاب را سعي در معنايابي مي كنم. پيشفرض من در چنين نقدي اين است كه متن كتاب يك جهانبيني انتزاعي نيست. بلكه زاييده يا لااقل تاثيرپذيرفته از برهمكنشهاي سياسي و اجتماعي دوران ما است. به اين ترتيب اگر در نوشته ي "نقد كتاب 1" چيستي و معاني داخلي متن كتاب داوكينز بررسي مي شد؛ در اين بخش چرايي و معاني بيروني و كلي و در يك كلام موضع فكري نويسنده ي آن كتاب بررسي خواهد شد. اين بررسي مستلزم تحليلي مقدماتي در شناخت جهان مدرن و نيروي محركه ي آن و ابزارهاي قدرت در شكل دادن به آن است.

 

 

و اما بعد...

 

يكي از نوابغ اسلامستيز در هلند كشف كرده است كه قرآن همانند "نبرد من" هيتلر است و در نتيجه بايد "ممنوع" شود. نمي دانم مقصودش از ممنوعيت قرآن چيست. اما از ذهنيت بدون مغز محافظه كاري هر مقصودي –هرقدر وقيحانه- بعيد نيست. آنچه جلب توجه مي كند آن است كه درست همان افرادي كه سياستها و آرمانهاي كثيف هيتلر را در عرصه ي فرهنگ و سياست تعقيب مي كنند ( سياستهاي راستگرايي؛ مخالفت با مهاجران غيراروپايي؛ ضديت با رنگين پوستها؛ اعتقاد به برتري بي چون و چراي انسان/فرهنگ  سفيد/اروپايي ؛ ترويج ترس و وحشت از بيگانگان و ...) درست همين اوباش هستند كه امروزه بيش از هركس ديگر انگشت اتهام "چون هيتلر بودن" را به سوي  قربانيان خود دراز مي كنند. موضوع اگر در نوبت اول يك تراژدي مخوف بود؛ اينك درست همچنان كه ماركس گفته بود به مضحكه اي نفرت انگيز فروكاهيده شده است و اين البته از خطر اين استراتژي هيچ كم نمي كند. تاريخ گواهي مي دهد كه شقاوت و قساوت موجود مضحكي چون فرانكو بسي بيش از سلف مخوفش (در زمينه ي نظاميگري يعني بيسمارك) بوده است.

به نظرم پديد آمدن اين گونه ي جانوري جديد بيش از هرچيز حاصل سياست نادرست تقديس هولوكاست بايد دانسته شود. وقتي باب هرگونه تشكيك و نقد در يك موضوع تاريخي بسته شود؛ فرجام ناگزير چنين تقديسي چيزي جز تحول آن موضوع تاريخي به يك اسطوره نخواهد بود. و چه كاردي از اين تيزتر براي ذبح حقيقتي چون هولوكاست؟! با بستن باب نقد درباره ي هولوكاست و جنايات نازيسم؛ چه دستاوردي انتظار مي توانستيم داشته باشيم جز:

 

-   فراموش شدن رنجهاي ديگر انسانهايي كه قربانيان نازيسم بودند. فراموش شدن سرباز شوروي اسير در دست دژخيمان اس اس كه براي آزمايشات پزشكي در اختيار دكترفرانكيشتنهاي نازي قرار مي گرفت. فراموش شدن اسلاوهاي اوكراين و روسيه ي سفيد كه در چنگال جلادان وزارتخانه ي روزنبرگ محكوم به مرگ شدند و ...همچنين چپگرايان آلماني و پيشتر از ايشان انقلابيون اسپانيا كه خط مقدم نبرد در برابر نازيسم بودند و له شدند در مقابل چشمان خواب آلود و بلكه تشويقهاي اروپا.

 

چه توقعي داشتيم ازتقدس بخشيدن به هولوكاست جز:

 

-         تحول حقيقت هولوكاست؛ حقيقت انسانهايي كه به جرم تعلق به يك نژاد مطرود قدرت به اسارت گرفته شدند؛ شكنجه و تحقير شدند و آنگاه در كمال خونسردي و به سريعترين و كم هزينه ترين روش ممكن به اجساد تبديل شدند. حقيقت اين ماجرا را بنگريد كه چه زشت  به يك دشنام منحط شده است. دشنامي كه ازقضا بيشتر از سوي وارثان فكري هيتلر نثار قربانيان تحقيري جديد (مقدمه ي هولوكاستي جديد؟!) مي شود.

 

غرض نفي و انكار وقوع هولوكاست در حاكميت آلمان نازي نيست. هرگز! ننگ انكار از من دور باد. اما وقتي تاريخ را دور از دسترس نقد سازي؛ آن را به اسطوره فروكوفته اي و نتيجه همين مي شود كه مي بيني. از يكسو اسطوره چماقي مي شود در چنگ ايدئولوژي (آن هم آن ايدئولوژي كه به راستي با نازيسم پهلو مي زند) تا مشروعيت بتراشد براي جناياتي كه چندين دهه است در فلسطين به صورتي سيستماتيك و برنامه ريزي شده در حال اجرا است و از سوي ديگر اسطوره فروكاهيده مي شود به دشنامي براي ننگين كردن قربانيان جنايت.

اينكه يك كودن عامي قرآن را كتابي همچون نبرد من بخواند و از اين طريق مسلمانان را نازيهايي معرفي كند كه نبايد تحملشان كرد بلكه بايد ممنوع ( و احتمالا نابودشان) نمود؛ به حد كافي هشداردهنده است كه يك حقيقت در غياب نقد چگونه مسخ و مضمحل مي شود. اما آنچه قضيه را تاثرانگيزتر مي كند آن است كه اين عامي كودن نه تنها توانسته است بخشي از جمعيت يك كشور اروپايي را نماينده گي كند؛ بلكه همچنين جرات كرده است چنين اظهار نفرت سخيفي را در حوزه ي عمومي زبان مطرح كند. اين به آن معنا است كه اين نابغه اينطور يافته است كه اين نوع اظهارات مي تواند سمپاتي نسبت به او و حزبش را در ميان مردم هلند بالا ببرد.

فضاحت قضيه آنجاست كه همه ي اينها گواه بر آن است كه حوزه ي عمومي زبان در اين كشور اروپايي چنان دچار انحطاط است كه هيچ نيازي به حداقلي از معنا در مدعيات احساس نمي شود. مي توان آگاهي كاذبي چون "خشونت طلب بودن اسلام"؛ "فاشيستي بودن اسلام"؛ "نازي بودن انسانهاي مسلمان" و ... را بي هيچ نگراني از بازخورد منفي افكار عمومي ترويج كرد و وقيحانه خود را در جايگاه دفاع از حقوق بشر و ازادي بيان (در مقابل اسلام) وانمود ساخت. هيچ كسي هم گويا نيست يقه ي اين شارلاتان را بگيرد و وادارش كند چند سطر از تورات و تلمود يا انجيل را بخواند تا بلكه -اگر نه شرفي كه ندارد ؛ بلكه حساب و كتابي كه قطعا پايبندش است وادارش كند كه- اين نجاستي را كه استفراغ كرده است دوباره فروبخورد.

اما برخلاف بسياري كه اين سيلان غيرمنتظره بر ضد اسلام در بخش متني جهان را واكنشي نسبت به اسلام خمينيستي ( و همپاي عربيش: سلفي) مي دانند يا آن دسته ي قدري حواس جمع تر كه اين جريان فكري (حيف  واژه ي "فكر" نيست كه لقب چنين خرافاتي قرار گيرد؟!) را دنباله اي از نهضت اخيرا اوج گرفته ي صهيونيسم مسيحي در پايتخت جهان مدرن (ايالات متحده) مي دانند؛ من معتقدم كه مي بايد موضوع را از زاويه اي ديگر ديد تا جايگاه علت و معلول گم نشود.

پرسش "چرا است؟!" درباره ي گفتمانهاي اسلام ستيزي و مسيحيت صهيونيستي و جنگ تمدنها و ديگر همزادان دو دهه ي اخير از نظر من نبايد اين گفتمانها را علت و معلول يكديگر قرار دهد.

به نظرم پرسش اين است  كه چرا در جهان مدرن؛ جهان توده هاي متشكل از آدميان منزوي؛ جهاني كه در آن ثانيه اي فارغ نيستي تا با خود تنها باشي؛ جهاني كه خدا جاي خود را به نفع داده است؛ جهاني كه در آن از سويي شهادت جز با تمسخر رو به رو نيست و از سوي ديگر جان آدمي –با موضوع آمار قرار گرفتن- بيش از هر زماني مورد بي حرمتي و هتك قرار مي گيرد؛ جهاني كه ترس بر آن حكمفرما است و از روي ترس است كه مي كشيم ومي ميريم و باز از روي ترس است كه از مرگ و خشونت پرهيز مي كنيم.... در چنين جهاني ريشه ي توجه ناگهاني و غيرمترقبه به موضوع شريعت (چه از موضع تعلق خاطر تا پاي جانبازي و چه از موضع نف