شناخت یک حاکمیت (3)
تفكر مدرن تفكري است كلي انديش و جزئي نگر.
در انديشه ي مدرن مسائل كلان اصالت دارند: ارتش قوي (فارغ از اينكه چه بر سر اجزاء اين ارتش مي رود؛ مدرنيته آن ارتشي را مي پسندد كه كارآمد و قوي باشد)؛ جامعه ي مرفه؛ سيستم كارآمد؛ اقتصاد پويا و پر رونق..... مدرنيته به دليل زيرساخت اساسي آن (برابري خوبي و كارآمدي) مجبور است كلي بيانديشد و نهاده هاي كلان را داوري كند. كارآمدي در كليت سنجيده مي شود و بنابراين انديشه بايد متوجه سيستمها و بهبود ايشان باشد نه اجزاء و احساساتشان. اين است كه "آمار" در پرداختن هر گفتمان و انديشه ي مدرن اهميتي فوق العاده مي يابد. چرا كه آمار مي تواند خبر صحيح و قابل اعتمادي از كليت ها بدهد هرچند درباره ي اجزاء ؛آمار چيزي جز دروغي بزرگ نيست.
اما به هر حال هر سيستمي اجزائي دارد كه بايد براي كارآمدي سيستم وظايف خود را به بهترين نحو به انجام برسانند. وقتي يكي از اين اجزاء از ايفاي نقش خود در سيستم عاجز مي ماند؛ انديشه ي مدرن به پاسخي سرراست و واضح قانع نمي شود. اين پاسخ كه :"من نمي خواهم برده ي انساني همچون خود باشم" براي تفكر مدرن كافي نيست. به خصوص كه ساير اجزاء سيستم چنين اعتراضي را مطرح نكرده اند .اعتراض عموميت و توجيه آماري ندارد. توجه مي كنيد؟! انديشه متوجه كليت است. اعتراضي كه عمومي بشود امري كلان است و انديشه ي مدرن مي تواند آن را بپذيرد و هضم كند. اما اعتراضي كه استثنا باشد؛ از نظر تفكر مدرن ديگر حقانيتش و دليلش را خود حامل نيست. بايد ريزبيني پيشه كرد و دلايل زيرين اعتراض را يافت. بايد جزئي نگريست. بايد خانواده ي معترض را بررسي كرد. سابقه ي تحصيلي او را. سوابق اجتماعيش را. حالات رواني او و احيانا بالانس هورموني بدن او ... هزار دليل پوشيده و پنهاني كه اعتراض را آفريده اند و پشت آن پنهان شده اند.
پست مدرنيسم به عنوان نقدي بر مدرنيته اما جزئي انديش است. كليتي كه مورد توجه اين نقد است چيزي جز "انسان" و ريشه ي اصلي وجودي او (زبان) نيست. اين است كه پست مدرنيسم هرچند در ماهيت زبان؛ تبار و تاريخ واژگان؛ معاني راستين زباني؛ نقد اسطوره ها و مفاهيم دال و مدلولي و هر آنچه در حوزه ي زباني انسان را -آنچنان كه است- مي سازد؛ ژرف انديش و پيگير و دقيق است. اما از سوي ديگر در حوزه هايي چون جامعه شناسي يا روانشناسي يا سياست معطوف به قدرت كه وجه مشتركشان ابژه كردن فرد بشري است؛ كمتر مشاركت مي كند و با كلي نگري به اين نوع حيطه ها از جراحي شخصيت "انسان" و تمركز بر كشف ماهيت وجود آدميزاد (اكتشافاتي كه چيزي نيستند جز نوعي جانور نمودن آدمي و به اين طريق تاييد جزئيت انسان در ساختاري بزرگتر) پرهيز مي كند.
به نظر مي رسد انديشه ي مدرن حقيقت را در هر موضوع امري عيني مي شمرد كه مي توان به كمك عقل آن را شناخت و بر آن احاطه يافت. مدرنيته هرچند بر سنت مي شورد كه "جرات دانستن داشته باش" اما با سنت هم راي است كه حقيقت اشياء اموري معين هستند. صرفا بايد عقل را به كار گرفت تا آنها را بشناسيم.
شايد به همين دليل نقدي كه به حيطه ي مدرنيته تعلق دارد؛ موضوع نقد را در دايره ي بزرگ و كلان بررسي مي كند و در اين بررسي سعي در شناخت و كشف ريشه ها و نكات ريز پنهان مي كند. جزئي نگر و كلي انديش است. و به همين دليل است كه در نقد اديان بيش از سنجش ماهيت زباني متن مقدس و شناخت سمت و سوي دعوت باني يك دين و تلاش براي شنيدن نداي آن دعوت از گوش مخاطبيني كه به آن پاسخ (مثبت يا منفي) داده اند؛ به ريشه يابي دلايل اعتقاد انسانها به ماوراءالطبيعه ؛ علل و مقدمات باور انسانها (گروه انسانها. توجه داريد كه؟! موضوع نقد جز در دايره اي بزرگ سنجيده نمي شود) به خدا. توجه به سوابق زندگي پيامبر؛ شكستها و موفقتيهاي او؛ تلاش براي ترسيم خط سير اجتماع نوپديد باورمندان و ...مي كند.
به اين ترتيب نقد مدرن به "كشف حقيقت" پايبند است و نه برپاداشتن يك حقيقت. اين نوع نگاه از كجا ناشي مي شود؟! به نظر مي رسد كه باور به عقل به عنوان محك و ميزاني ثابت و يگانه به عنوان پيشفرض اساسي تفكر مدرن نقد آن را به اين سمت سوق مي دهد كه "در هر قضيه؛ حقيقتي وجود دارد كه با به كار بردن عقل مي توان آن را كشف كرد."
شوپنهاور و از او بهتر نيچه سقيم بودن اين پيشفرض را به خوبي نشان دادند. معلوم شد كه عقل ماهيتي يگانه و مشترك ميان آدميان نيست كه تنها تفاوت ميان آدميان در ميزان بهره اي باشد كه از آن برده اند. ماركس نيز نشان داد كه عقل ( و همچنين اراده ي) افراد يك اجتماع به شدت تحت تاثير عوامل بيروني است كه برآيندشان را مي توان "قدرت" ناميد.
آيا اين به آن معنا است كه ديگر سخن گفتن از حقيقت بي معنا و پرت است؟! از يك زاويه شايد چنين به نظر برسد. اما از جهت ديگر مي توان فرض كرد كه حقيقت چيزي فراتر از عقل ؛ و آگاهي چيزي بزرگتر از منطق است. مي توان حقيقت را نه موضوع كشف بلكه امري زباني دانست. اين امري بديهي است كه خارج از حوزه ي زبان چيزي جز واقعيات وجود ندارند. موجودات خارج از اين حوزه نه هدفي دارند و نه رايي و نه ديدگاهي. صرفا با واقعيت و فارغ از حقيقت زندگي مي كنند. شكار مي شوند و شكار مي كنند. پرسش كنايي بسيار معروف "خفاش بودن چگونه چيزي است؟!" گواه بر همين نكته است كه خارج از حوزه ي زبان آگاهي معنا ندارد. و جايي كه آگاهي نباشد؛ چه جاي سخن از حقيقت؟!
به اين ترتيب و با پذيرش اين پيشفرض كه حقيقت اشياء نه عينيتي پنهان درون آنها بلكه معناي هستي اشياء مندرج در زبان است؛ هرچند كشف حقيقت محض به كمك عقل سليم گزافه گويي تلقي خواهد شد؛ اما تلاش براي تجلي حقيقت با هرچه ناب تر ساختن زبان ديگر مهمل نمي نمايد.
باز گرديم به قدرت مدرن و اعتراض. قدرت مدرن باوري جز بقاي خود و بالانس موجود ميان نيروهاي جامعه ندارد. صدالبته نام "ايدئولوژي" نهادن بر مدرنيته دقت چنداني ندارد. واقعيت اين است كه هر ايده اي در حوزه ي مدرنيته به ايدئولوژي خاصي ترجمه مي شود و در حوزه ي سنت ايدئولوژي ديگري مي سازد. مسلما اسلام محمود غزنوي قرمطي كش نيز آگاهي كاذبي بود مملو از اسطوره هاي دلخواه قدرت زمان. اما باز مسلما ميان آن ايدئولوژي با ايدئولوژي ج.ا. تفاوت و تناقض بسيار است. از سوي ديگر ميان ايدئولوژي هاي مختلف مدرن اختلاف و تضاد بسيار مي توانيم ببينيم. شوروي؛ ج.ا.؛ ايالات متحده همگي كشورهايي تحت سلطه ي قدرتي مدرن بوده يا هستند. اما آگاهي هاي كاذب پشتيبان قدرت مسلط در اين جوامع يكسان نمي باشند. با اينهمه اگر بخواهيم به دنبال وجه تشابهي ميان اين ايدئولوژي هاي مدرن بگرديم خواهيم يافت چيزي جز منفعت حداكثري براي بردارهاي تشكيل دهنده ي قدرت نيست و بر اين اساس مي توان گفت امر مدرن ايمان و حقيقتي خارج و ناوابسته به خود نيز نمي شناسد. حقيقتهايي كه توسط قدرت مدرن ساخته مي شوند و زبان از ايشان پر مي شود چيزي جز اسطوره هايي نيستند كه با حضور در زبان بر جامعه ي انسانها به عنوان يك كليت اثر مي گذارند. غايت مطلوب يك جامعه از نظر قدرت مدرن يك جامعه ي توده اي است كه بتوان آن را همچون يك كليت آموزش داد و نتيجتا كنترل كرد. اين است كه هرچند به دلايل ناشي از كارآمدي مدرنيته سامان بخشي آدميان در دسته جات و نهادهاي مختلف را مي پذيرد؛ اما از سويي با پرداختن آگاهي هاي كاذب از طريق "تعريف محوري" طبقات ؛ گروهها و نهادهاي جامعه را از يكديگر منزوي مي كند و از سوي ديگر با ساختن دوگانه هاي خير و شر و تبليغ و تزريق روحيه ي "ترس محوري" سعي در تسخير عمومي اذهان انسانها فارغ از پايگاه و جايگاه طبقاتي ايشان مي كند.
در كشور خود شاهديم كه از سويي گروهبندي آدميان بر مبناي لهجه و زادبوم ايشان در تلويزيون دولتي كشور به انحاء مختلف تحمل و بلكه تشويق مي شود. رئيس جمهور در فلان سفر استاني لباس محلي مي پوشد و به لهجه ي محلي چند جمله اي سخن مي راند. رهبر كشور براي جماعت آذربايجاني به تركي نصيحت مي كند. انواع و اقسام جوكهاي قبيح درباره ي قوميتهاي مختلف كشور ساخته مي شود و حتي بعضي لطائف قديمي درباره ي جحي يا ملانصرالدين در ورژن جديد غضنفر و ...منتشر مي شود. به كارگران و معلمان اينگونه تلقين مي شود كه درخواستهاي صرفا صنفي و فارغ از روابط بوروكراتيك در سطح كليت جامعه ممكن و حتي معقول است و ..... و از سوي ديگر با سياستورزي عمدي در جهت توليد انواع بحرانهاي خارجي و همچنين توسعه ي ارعاب در سطح داخلي سعي مي شود همه ي اين اقوام و گروهها و طبقات جدا از يكديگر؛ بي تفاوت نسبت به يكديگر و بعضا ناراضي از يكديگر را زير يك پرچم (اعتماد به دستگاه بوروكراتيك حاكميت: نظام) توده كنند. توده اي كه اجزاء و نقاط آن جز در پذيرش سلطه ي دستگاه بوروكراتيك (كه در كشور ما با سلب امنيت از سرمايه و تحقير و تضعيف كارگران و تضعيف پايگاههاي سنتي مذهبي بردار اصلي و محوري قدرت قاهره ي مدرن است) وجه اشتراكي نبايد داشته باشند.
پس عجيب نيست برخورد قدرت مدرن از نوع ايرانيش با منصور اسانلو در همان حدت و شدت برخورد اين حاكميت با اكبر گنجي باشد. جرم اين هردو در واقع يكسان بوده است. هرچند اسانلو منتقد ايدئولوژي ادعايي حاكميت ج.ا. نبوده است و هرچند اصولا ادعايي سياسي مطرح نكرده است؛ همچنان عملكرد او از سوي ج.ا. همچون شعار "خامنه اي بايد برود" گنجي خطرناك ارزيابي مي شود. ماهيت راستين نظام ج.ا. را از اين يكساني مي توان دريافت. ج.ا. بر خلاف نظر گنجي نه يك نظام سلطاني بلكه يك نظام بوروكراتيك مدرن است. انتقادات گنجي و شعار او با سنديكاي مستقل كارگري اين وجه تشابه را دارد كه هردو به بوروكراسي مسلط معترضند و اين ماهيت نظام ج.ا. است نه رهبر آن يا ايدئولوژي ادعايي آن.
اما اين اواخر شاهد وقايعي هستيم كه به نوعي حاكي از تغيير محور در نظام ج.ا. هستند. دو نمونه ي واضح و بسيار گويا را از اين زمره وقايع انتخاب كرده ام:
- مربيگري فيروز كريمي در تيم صبا باتري كمتر از يك ماه پس از آنكه رئيس تربيت بدني او را از مربيگري در ليگ برتر (يا كل فوتبال ايران؟!) محروم كرده بود.
- تاكيد باهنر بر لزوم عبور از ماجراي جعلي بودن مدرك دكتراي علي كردان.
اين دو واقعه هريك گواه بر تحت الشعاع قرار گرفتن قدرت اداري-بوروكراتيك در ايران توسط قدرت نظاميگري هستند. در اولي استبداد بوروكراتيك در برابر كم اهميت ترين خواستهاي نظاميان زانو مي زند. و در دومي بوروكراسي از خوف قدرت نظامي به قواعد و قوانين خود پشت مي كند.
راستش هيچيك از اين دو قضيه از نظر من تاسفبار نيست. ماده ي-اگر در شماره ي قانون اشتباه نكنم- 528 قانون جزا كه جعل مدارك دانشگاهي را جرم تلقي مي كند؛ يك ماده ي قانوني پاسدار انسانيت نيست. قانوني است كاملا مدرن و مصلحتگرا كه هرچند بهانه ي وجوديش پيشگيري از تزوير و كلاهبرداري در جامعه است؛ اما چيستي آن چيزي جز پاسداري قانون (بازوي مشروعيتبخش بوروكراسي) از يكي از نهادهاي بوروكراتيك نيست. بنابراين وقتي مي بينم آشناترين بخشهاي دستگاه بوروكراسي به نظام قدرت در ج.ا. اينطور اين قاعده پشتيبان خويش را ( و باور كنيد هر بوروكراسي قواعد پشتيبان خود را بسيار بيش از قوانين و قواعد برگرفته از دستاوردهاي بشري ارج مي نهد) به سخره مي گيرد بايد باور كنم مركز ثقل نظام ج.ا. در حال تغيير موقعيت است. امثال توكلي و ديگراني كه بر سر اين قضيه يقه مي درانند خوب آگاهند معني بي اعتنايي به چنين قواعدي چيست. اينان در قبال بي قانونيهايي كه مربوط به حقوق شهروندان ايراني مي شد؛ به آساني حاضر بودند ساكت باشند و به راستي هم خفقان مرگ گرفته بودند. مسلما پيگيري تجاوز جنسي فلان جانور خبيث به يك دختر دانشجو براي كسي هزينه ي مخالفت با رهبري نمي توانست داشته باشد. اما اين خادمان توحش در ايران همچون كفتارهايي كه به راستي هم هستند بر اين خون ناحق قهقهه ي نفرت انگيز زدند. چرا كه اينان نه پاسداران و نمايندگان انسان ايراني بلكه چرخ دنده هاي ماشين بوروكراسي بوده و هستند و اعتراضشان به علي كردان- كه از قضا با توجه به نامه ي آخري بيت رهبري به نوعي مخالفت با خامنه اي به حساب مي آيد- نيز نه از هيچ وجهي جز اعتراض به پايان قدرت اين ماشين مي تواند ارزيابي شود.
اما به هرحال پايان قدرت بوروكراتيك به اين شكل كه شاهدش هستيم خواست من انسان ايراني نيست. جمله ي هوشمندانه اي است (اگر اشتباه نكنم از برنارد شا) به اين مضمون: نظاميان اغلب از مذاكره بري هستند و تمايل به كاربرد زور دارند؛ جز در قبال دشمن مسلح خارجي!
تجربه ي جنگ اول جهاني به عنوان جنگي كه در آن نظاميان بر سياستمداران تسلط داشتند گواهي مي دهد سلطه ي تفكر نظاميگري بر روند تصميمگيري در كشور به هر نحو و در هر شرايط فاجعه بار خواهد بود. به قول چرچيل جنگ موضوعي مهمتر از آن است كه به نظاميان سپرده شود و احتمالا بتوان گفت پيمان ورساي نشان داد كه مذاكرات صلح موضوعي مهمتر از آن است كه به نظرات نظاميان سپرده شود.
اين تغيير محور در حاكميت ج.ا. واجد معنايي ويژه است در شرايط بحراني فعلي در زماني كه بسياري بر اين باورند كه به محض روشن شدن نتايج انتخابات ايالات متحده و پيش از انتقال رياست جمهوري به منتخب انتخابات آينده؛ اسرائيل به ايران حمله خواهد كرد. در چنين زماني غلبه ي تفكر نظاميگري بر ساخت حاكميتي ايران چند نتيجه ي بلاواسطه خواهد داشت:
- اصالت بخشيدن به قدرت در وجه نظامي و برهنه ي آن و هرچه كمتر شدن توامان امنيت سرمايه و كار.
- تحول ديپلماسي به زورآزمايي كه در آن از سويي به عوض موفقيت در جستجوي غلبه هستند و به عوض سازش تن به تسليم مي دهند.
- اقتدار نيروهاي مسلح بر بوروكراسي كه موجب خواهد شد پليس كمتر و نظاميان بيشتر از پيش در كنترل فضاي كشور نقش داشته باشند. اين قضيه با توجه به تاكيد اخيرا برجسته بر رشد و توسعه ي بسيج بهتر معلوم خواهد بود. به ياد داشته باشيم بسيج بخشي از نيروهاي مسلح است كه در عين انجام وظايف پليسي در خدمت و كنترل سپاه پاسداران است.
- ترجيح بحران بر تنش زدايي در ديپلماسي خارجي. ميليتاريسم ايراني البته به دنبال جنگ نيست چرا كه ترجيح مي دهد زور را درباره ي حريفي غيرمسلح به كار ببرد. اما در عين حال مي داند در رقابت با بوروكراسي بر سر قدرت ؛ بايد دستگاههاي اداري حاكميت را بي ارزش و بي اهميت بنمايد. اين هدف جز در سايه ي خوفناك جنگي قريب الوقوع ممكن نخواهد بود.
همچنانكه قبلا گفتم؛ اين تحولات البته هيچ دلسوزي مرا درباره ي بخش اداري مآب هاي بوروكراسي ج.ا. برنمي انگيزد. اما به هرحال اين چرخش محور بوروكراسي به سوي نظاميگري مرا از دو جهت بيشتر نگران مي كند. اول نوع برخورد با هر جنبش و عمل مستقيم سياسي يا اجتماعي. زبان نظامي زبان زور است. اگر بوروكراسي اداري در برابر حساسيتهاي بين المللي و همچنين فشارها يا منافع اقتصادي انعطاف نشان مي دهد و ميل وحشيانه ي خود به كاربرد زور را به واسطه ي تعلقات اقتصادي و وجهه ي بين المللي لااقل تا اندازه اي مهار مي كند؛ زبان نظاميان و در واقع تفكر ايشان گواهي مي دهد اينان جز به "اسلحه" حساسيت ندارند و نه آبروي ديپلماتيك برايشان اهميتي دارد و نه –با وضع فعلي قيمت نفت- به مسائل اقتصادي اولويتي مي دهند. اين است كه اخبار جديدي كه لئون از وضعيت اسانلو مي دهد حقا موجب نگراني بايد باشد.
از سوي ديگر ميل پنهان و آشكار نظاميگري ايران به توليد و امتداد بحران هرچند به هيچوجه جنگ طلبانه نيست و حتي از بسياري شواهد برمي آيد كه ترس از جنگ اينان را آماده ي هرنوع انعطافي مي كند؛ با اينهمه اين نگراني به جا است كه حماقت و شقاوت طرفين اين بازي لجوجانه موجب از كنترل خارج شدن آن و وقوع جنگي مصيبتبار براي كشور من شود.
اگر ج.ا. يك حاكميت بوروكراتيك باشد –كه به نظرم است- و اگر اين بوروكراسي به سوي نظاميگري تغيير محور مي دهد؛ شايد لازم باشد به تحليلي نو در شناخت اين حاكميت و نقاط ضعف آن دست يابيم.
شايد لازم باشد توجه كنيم گفتمان انقلابي مي بايد نه تنها گروههاي كارگري يا زنان يا دانشجويان ..؛ بلكه بايد هر انسان ايراني را مخاطب قرار دهد. بدنه ي نيروي نظامي ايران آماتور است و قوه ي قاهره اي را كه بر اسلحه تكيه دارد و از هيچ چيز جز اسلحه هراس ندارد؛ جز از طريق نفوذ دادن گفتمان انقلاب در بدنه ي نيروهاي مسلح نمي توان عاجز كرد. واضح است اگر بدنه ي آماتور نيروهاي مسلح ايراني از همه ي ايرانيان (از هر طبقه و گروه اجتماعي) تشكيل شده است؛ گفتماني كه اينان را مخاطب قرار خواهد داد بايد به همين فراگيري و وسعت باشد.
و باز لازم است اين بايد قطعي را بار ديگر مورد تاكيد قرار دهيم كه بدترين اتفاق ممكن در اين وضعيت براي كشور ما چيزي جز وقوع يك حمله ي نظامي نخواهد بود. چنين حمله ي نظامي است كه در كنار همه ي تحقيرها و آسيبها و مصيبتها و ويرانيهايي كه به بار خواهد آورد؛ اعضاي نهادهاي انضباطي مسلح را به صورتي قطعي و غيرقابل جبران به وفاداري بي قيد و شرط نهاد متبوع خود مبتلا خواهد كرد.
انقلابيگري ايراني امروز از نظر من در دو فعاليت (كه در اصل يكي بيش نيستند) تجلي مي كند: از سويي پافشاري بي اغماض بر استقلال و تماميت ارضي كشور و مخالفت با و محكوم ساختن نامشروط هرنوع تجاوز خارجي به هر بهانه. و از سوي ديگر تلاش برای پر کردن حوزه ی زبان فارسی از "رعایت انسان". ندايي انقلابي كه نهادهاي مدرن اين حاكميت اعم از بوروكراتيك يا انضباطي را نقد مي كند و فارغ از عقل سليم اصلاح طلبانه؛ آزادي را ستايش مي كند. به قول آن انقلابي آنارشيست انسانها انقلاب نمي كنند تا طوق بندگي سرمايه يا يك بوروكراسي كارآمدتر را بر گردن بپذيرند. انقلاب آتي ايران بايد بتواند زندگي و شان انساني را براي هر انسان ايراني بشارت دهد.
پ.ن.) خبر بسيار خوشي از دوست عزيزم اميد ج. به دستم رسيد مبني بر اينكه فاروم گزاره با همه ي نوشته هايش دوباره زنده شده است. من به اميد خدا قطعا در اين فاروم حاضر و حتي الامكان فعال خواهم بود. تجربه هاي مختلف من گواهي مي دهند كه درست ترين و اصيل ترين شكل حضور زباني در شبكه همين فارومها هستند. فاروم محيطي است براي گفتگو و براي رشد يافتن انساني-زباني. در هر موقعيت و جايگاهي كه باشيد؛ اين فرصت گفتگو و رشد را از دست ندهيد. اين خواهشي است كه مي توانم از هر دوستي كه به من اعتماد دارد داشته باشم.
http://gozareforum.com/index.php