تبليغاتX
من و ایرج.. - تمدن

من و ایرج..

تمدن

 

تمدن را چگونه تعريف مي كنند؟! آيا به راستي هرنوع زندگي اجتماعي را مي توان تمدن خواند؟! مسلما ما مورچگان و زنبورهاي عسل را موجوداتي متمدن نمي دانيم و هرچند تمدن را خاصيتي صرفا متعلق به زندگي انساني محسوب مي كنيم؛ با اينهمه حتي هرنوع اجتماع انساني را نيز متمدن به شمار نمي آوريم. از نظر ما سطح تمدني جامعه ي مغولي بسيار پايينتر از سطح تمدني جوامع ايران و روم و چين بوده است. چرا؟!

آن چه خاصيتي است كه يك اجتماع را لايق صفت "متمدن" مي سازد؟!

گاه وانمود مي شود كه تمدن همان مدرنيته است. يعني هرچه رفتارهاي قدرت در يك جامعه با عقل سليم بيشتر همخوان باشد؛ آن جامعه را متمدن تر خطاب مي كنند. اين از آن دست سخنان ايدئولوژيكي است كه بيان مي شود تا هر نوع اعتقاد و باوري را جز به اخلاق كاسبكارانه ي مدرن تحقير كند و تحت انگ و برچسب "غيرمتمدن" تعيين تكليف كند.

از همين اسطوره (تمدن = مدرنيته) است كه نوعي اسطوره ي ديگر زائيده مي شود و آن "تمدن = تكنولوژي" است و با فريب همين يكي است كه گاه ضمن متني در ستايش طبيعت و زيباييهاي آن سخناني در اظهار خستگي از تمدن نيز مي شنويم.  اينجا مقصود از تمدن چيزي جز مدرنيته و تكنولوژي و روابط برآمده از اخلاقيات مدرن و ساختارهاي تكنولوژيك نيست. بيچاره تمدن كه به چه چيزهايي نامش اطلاق مي شود!

تمدن هرنوع زندگي اجتماعي نيست. همچنين نمي توان آن را به معناي تحت اللفظي آن (شهرنشيني) فروكاست چرا كه اين در حكم ناديده گرفتن تاريخچه ي اين واژه و نفي حرمت آن خواهد بود.

از نظر من تمدن حاصل رعايت آن اسلوبها و محدوديتهايي در روابط اجتماعي است كه جامعه را انساني تر و آدميان حاضر در آن حوزه را مختار تر و مسئول تر سازد. تمدن هم نفي توحش (جانورخويي) است و هم نفي رباتيسم (جمادخويي). اجتماعي كه در آن آدميان همچون اجزائي فاقد اختيار و صرفا در خدمت كليت جامعه باشند همانقدر از تمدن به دور است كه اجتماع آدميان مقهور غريزه.

تمدن به اين ترتيب اجتماع انسانهاي آزاد و مختار است؛ نه اجتماع آدمياني مورچه سان (كه گنگ و كانا صرفا وظايفي كه قدرت مسلط براي ايشان تعريف كرده است به انجام مي رسانند) و نه اجتماع آدمياني گرگ صفت (كه فارغ از آزادي و مسئوليتهاي ناشي از آن فقط و فقط در خدمت خويشتن حيواني خود باشند). جامعه ي متمدن جامعه اي است كه در آن انسانها از براي خود بزيند و نه از براي گردش درست و كارآمد ساختارها. اما اين "خود" كه هدف و معناي زيستن اينان را تشكيل مي دهد نه خود حيواني و نه زيستني بيولوژيك ؛ بلكه "خود" انساني ايشان و زيستني متعالي است كه در تاريخ ريشه دارد و در زمان امتداد مي يابد.

اينچنين است كه به نظرم تمدن امري است منوط به زبان و نه تكنيكهاي قدرت. منوط است به تاريخ و نه تكنولوژي. منوط است به اخلاق و نه قانون. اين تكنولوژيهاي پيشرفته ي قدرت نيست كه جامعه اي را متمدن مي سازد چرا كه نهايتا قدرت چيزي نيست جز سامان دادن آدميان همچون اجزاء بلااختيار و تكنولوژي نيز بنا به ماهيتش در خدمت قدرت است و نه پيشبرد آزاديها و اختيارات افراد.

خوب اگر تمدن در حوزه ي زبان است كه شكل مي گيرد و باز اگر تمدن آن زندگي اجتماعي است كه انسانيت را رعايت كند و پاس بدارد؛ بديهي خواهد بود كه اين كدام شيوه ي زباني است كه مي تواند خالق و تعريف كننده ي تمدن در معنايي كه گفتيم باشد.

متني مي تواند سرچشمه و پشتيبان تمدن باشد كه بيش از مفهوم به معنا وفادار باشد و هرچند غيرممكن است؛ لااقل تلاشي بااشد در جهت خلق زبان نابي كه اسطوره زده نمي شود و به ابزار قدرت مسخ نمي گردد و جاودانه از انحطاط مبرا است. نقدهاي روشنفكري و به طور كلي هر متن متامل؛ هنر در معناي عام آن و گفتگوهاي وفادار به معنا همگي در اين زمره مي گنجند. اما همچنانكه "اعلاميه ي استقلال" مي تواند بهانه اي براي مك كارتيسم شود؛ ديگر متون نيز ممكن است به چنين سرنوشت تاسفباري مبتلا شوند. آيا جفرسن در زمان نوشتن اعلاميه ي استقلال باور مي كرد سرنوشت آمريكا به محاكمه ي ساكو و وانزتي بيانجامد؟!

سرچشمه ي زلالي لازم است تا دائما جامعه ي متمدن را پاك شويد و از لكه هاي ننگي از اين قبيل كه ماني در این پست خود اشاره كرده است محافظت كند.

چه است آن سرچشمه؟! كجا است آن ميزان و ترازويي كه بتوان به آن هردم محك زد مدعيان مدنيت را؟! چيست آن كلامي كه ارزش بگذارد و حقيقت انسان را برپا دارد و پاس بدارد شيوه ي اجتماعي را كه لايق انسان باشد؟!

من باور دارم كه در جهان زباني ما تنها نقطه ي اتكاي قابل اعتماد اين دو هستند ولاغير: متن مقدس و تراژدي.

 

متن مقدس است كه بي هيچ ترديد و سازش حقيقتي را برپا مي دارد. بر آن اصرار مي كند و در ميان اينهمه شيء خاكستري ؛ در ميان اينهمه ابهام و كدر بودنها؛ اين متن مقدس است كه به تمامت پاسدار سپيدي محض است.

و تراژدي... اين زيبايي تام. اين جهان "نيك-بد". جهاني كه انكار مي كند زور و غلبه و منفعت را. متن تراژيك متني نيست كه شكست يا پيروزي را حرمت دهد. اصلا به اين مفاهيم مبتذل اهميتي نمي دهد. در تراژدي ما صرفا شاهد تقابل نيكي با بدي هستيم. تقابل خير و شري نيست كه پيروزي و شكست در آن اصالتي داشته باشد. آنچه در تراژدي شاهدش هستيم انسان است و انتخابهاي او. نقطه ي اوج يك تراژدي نه "نتيجه" بلكه "لحظه ي تصميم" است. عظمت در تراژدي به زيركي و موفقيت تعلق نمي يابد بلكه به انساني ترين معاني يعني شجاعت؛ شفقت و مسئوليت متعلق است. سهراب نه به دليل زورمندي بيش از حدش بلكه به دليل تصميمي كه مي گيرد؛ انتخابي كه مي كند "سهراب يل" مي شود.

تراژدي متني است كه بي هيچ واسطه ما را برمي انگيزد تا جهان غلبه (جهاني كه به دروغ و فريب جهان واقعيت ناميده مي شود) را انكار كنيم و به جهان متمدن باور بياوريم. جهاني كه در آن فرد انساني؛ ايده آل ها و دستاوردهاي او است كه منشاء و ميزان مدنيت شناخته مي شود.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 1:23  توسط ایرج  |