تبليغاتX
من و ایرج.. - تغییر مسیر به آرامی

من و ایرج..

تغییر مسیر به آرامی

 

 

اين اواخر بيش از مطالعه وقتم صرف تماشاي فيلمهاي سينمايي هاليوودي مي شود! احتمالا از عوارض خستگي و تنبلي ذهن است. مثل آدمهاي فوق العاده عصبي كه آنقدر در غذا خوردن شلخته گي و عدم نظم به خرج مي دهند تا بالاخره معده شان حساس و ضعيف مي شود و ديگر طاقت غذايي سنگينتر از سرلاك ندارد.

بگذريم... اما طي دو سه هفته ي گذشته تماشاي چند فيلم توجه مرا به اين نكته جلب كرد كه گويا هاليوود (كه مي توان آن را يكي از بخشهاي عيان نظام قدرت مستقر در بخش متني جهان دانست) مشغول عادينمايي و بلكه تبليغ براي حقانيت "بي وفايي زن در زندگي زناشويي" است. از آن فيلم بسيار ضعيف "پلهاي منطقه ي ...." (اين حافظه ي من كه كار نمي كند تا نام كامل فيلم را به خاطر آورم. به هرحال همان فيلمي را مي گويم كه كرك داگلاس بازي و كارگرداني كرده است) تا فيلمهايي مثل "پينتد ويل" و "نجواگر اسب" و "فريدا" و ...

وجه مشترك همه ي اين فيلمها تاكيد بر عدم اشكال اخلاقي "بي وفايي جنسي زن به شوهرش" است. و جالبتر آنكه هرچند در اين فيلمها زن بيوفا به نحوي نمايش داده مي شود كه قابل تحسين به نظر برسد؛ هرگاه قرار بر نمايش مرد بيوفا باشد او يا ضعيف نمايانده مي شود (فريدا) يا زشت (پينتد ويل). ياد آن فيلم ديگر افتادم (باز هم اين حافظه ي مخروبه امكان به ياد آوردن نام فيلم را نمي دهد) كه در آن مرد متاهل خيانتكار از پارتنرش (كه او نيز زني متاهل است) مي پرسد : "از اين كار كه مي كني؛ احساس شرم مي كني؟!" زن تقريبا بدون مكث مي گويد : "نه!" و مرد با لحني رقت آور مي گويد : "من مي كنم"

حساسيت بيش از حد نيست كه توجه مرا به اين نكته جلب كرده است. حقيقت اين است كه من خلاصه ي داستاني كه فيلم پينتد ويل بر اساس آن ساخته شده است را پيشتر خوانده بودم و متوجه شدم كه اين داستان قديمي در نسخه سينماييش تغييراتي در همين جهت (مشروع دانستن بيوفايي زن به شوهر) كرده است. در نسخه ي اصلي داستان مرد در برابر اين واقعيت -كه روابط خارج از ازدواج همسرش چنان پيشرفته بوده است كه نمي داند پدر كودك در شكمش كيست- چنان آزرده مي شود كه خود را به دهان هيولاي وبا مي اندازد. اما در فيلم او چنان عاشق همسرش است كه ناآگاهي از تبار پدري فرزند همسرش را بي اهميت مي انگارد. در داستان اين زن است كه در لحظات آخر عمر شوهرش با همه ي وجود تمناي بخشش مي كند و در فيلم برعكس اين مرد است كه از همسرش عذرخواهي مي كند (براي ريسكي كه در حق زندگي او كرده ؟! يا چه؟!).

به اين ترتيب قضيه لااقل از نظر خود من حساسيتي مردسالارانه نيست. توجهي به تغيير گفتمان مسلط درباره ي حدود و مرزهاي زندگي زناشويي است.

پيش از آنكه بخواهيم به چرايي اين تغيير بپردازيم بايد چيستي اين تغيير را بهتر درك كنيم. كليد راهنماي اين درك از نظر من همان عدم تقارن موضوع است. يعني هرچند تبليغات اخير بيوفايي زن را بي اشكال و گاه تحسين انگيز مي نمايد؛ اما به راستي در قبال بيوفايي مرد متاهل بي اغماض و سختگير است. نمي گويم نيست (فيلمباز حرفه اي كه نيستم) ولي نديده ام فيلم جديدي را كه در آن مرد متاهل خيانتكار را زيبا يا قابل تحسين نشان داده باشند.

اين عدم تقارن چيست؟! آيا همان تبعيض مثبتي است كه بعضا از آن سخن گفته مي شود؟! من اينطور فكر نمي كنم.

مردسالاري كهن اگر عادلانه نبود؛ منصفانه بود. اگر اختيارات و حقوق به مردان تعلق داشت؛ مسئوليت و وظيفه نيز بر گرده ي ايشان بود. اگر ابومسلم خراسان غيرتي از اين نوع به خرج مي داد كه اسبي را كه همسرش بر آن نشسته بود پس از رسيدن به مقصد پي مي كرد تا مبادا زماني مردي بر همان اسب بنشيند. همو آنقدر بزرگ بود كه با دو پارچه ي كبود و سياه به خراسان برود و جنبشي برانگيزد كه نه تنها خراسان كه كل فلات قاره را از مهاجمان عرب پاكسازي كند و دستگاه خلافت را از خانداني به خاندان ديگر منتقل سازد. اروپاي مسيحي اگر حق مالكيت را صرفا متعلق به مردان مي دانست و اموال و جهيزيه ي زن را به محض خطبه ي عقد به تصرف و تعلق شوهرش مي داد؛ در عين حال آنقدر مسئوليت پذير بود كه نهضتهاي مختلف اصلاح ديني يا حتي جنگهاي صليبي و ... را آغاز كند.

اما اين ساختار اجتماعي با افول اصالت نسب و برآمدن اصالت سود ديگر موضوعيتي نداشت. مردسالاري به مرور به آنچه امروز مي شناسيم و مي بينيم مسخ گرديد. ديگر نه يك ساختار اجتماعي بلكه يك اسطوره ي فريبكارانه است كه صرفا در جهت منافع نوعي از قدرت به كار گرفته مي شود و بهانه مي شود. اسطوره اي آنقدر دستمالي و مضمحل شده كه صرفا در توجه به عفت و ناموس تجلي مي كند.

مردسالاري امروز ديگر به معناي عظمت طلبي مردانه و مسئوليت پذيري انسان مذكر نيست. اصالت سود كمترين مسئوليت را در كنار بيشترين منفعت طلب مي كند (به تعريف "كورپوريشن" به قول امبروز بيرس يك دقتي كنيد: كورپوريشن يك ابداع نبوغ آميز است با هدف حاصل آمدن بيشترين منافع فردي با كمترين مسئوليت فردي) اين تفكر در ساختار اجتماعي نيز نفوذ مي كند و آن را ذيل خويش تعريف مي كند. به اين ترتيب است كه مردسالاري موجود در جامعه ي ما از محتواي اصلي و تاريخي خود (مسئوليت پذيري انسان مذكر) تهي مي شود و نهايتا مبدل به همين افتضاحي مي شود كه مي بينيم: بحث بر سر اينكه مرد بايد حق داشته باشد بدون اجازه ي همسر اولش مجددا ازدواج كند!!! چقدر اين مضحكه از ابومسلم و صلاح الدين ايوبي و شاه اسماعيل صفوي فاصله دارد!

در قطب مقابل نيز همين فاجعه به نحوي ديگر در جريان است. برابري طلبي زنانه كه زماني ندا مي داد كه "زن حق دارد بر فراز دار آويخته شود. پس همو حق دارد بالاي تريبون نيز برود." در ساختار بيزينس محور جامعه ي مدرن به تبليغاتي از آن دست منحط مي شود كه در پاراگراف ابتدايي اشاره كرديم.

اين تبليغات از قضا چندان از مردسالاري مسخ شده ي جديد نيز به دور نيست و همچنان كه اشاره كرديم ريشه اي يكسان (گريز از مسئوليت از يكسو و اصالت سود و هدف توسعه ي بازار مصرف از سوي ديگر) دارند. من زير پوست اين تبليغات نه "حق حاكميت انسان بر بدن خويش" بلكه آن مسئوليت گريزي  را مي بينم كه در رساله ي اخلاق الاشراف مولانا عبيد زاكاني تحت "الديوث سعيد الدارين" به طنز گرفته شده بود.

مي توان شمايل "زن بي وفا" و آنچه بر اين شمايل گذشته است را تا اندازه اي شبيه دانست به شمايل "همجنسگرا". گفتمان دفاع از حقوق همجنسگرايان به عنوان يك ديدگاه و گفتمان مترقي زاييده شد و جمله اي بود از كليت دفاع از حقوق انسانها. اما استراتژي قدرت؛ استراتژي بيزينس به مرور جايگاه خاص خود در اين گفتمان را به دست آورد و امروز نه تنها همجنسگرايي به عنوان موضوعي روانشناسي بلكه به عنوان رفتاري نرمال در حوزه ي جهان مبتني بر بيزينس شناخته مي شود.

مردسالار جديد از آنجاييكه امكان پذيرش مسئوليت "عظمت انسان مذكر" را ندارد؛ خود را به بهانه هايي مي آويزد كه معنايي جز "حقارت انسان مونث" ندارند. آن فيلم سينمايي كه بيوفايي جنسي زن را تحسين مي كند و بيوفايي مردان متاهل را زشت مي نمايد به همين ترتيب با اتكا بر "رنجديده و قابل ترحم نمودن زني كه به او خيانت شده است" و از سوي ديگر باز هم "رنجديده و قابل دلسوزي نمودن زني كه عاشق شوهرش نيست" نه ستايشگر "شورشي  بر قراردادها" بلكه خوارشمارنده ي انسان به عنوان اسير قراردادها است. همين است كه مي بينيم قهرمان زن فيلم "نجواگر اسب" در پايان فيلم گريان از اين اسارت ( و نه سرخوش و مصمم از اراده ي خويش) به خانه اش بازمي گردد. بي تصميمي قهرمان زن فيلم كرك داگلاس نيز به همين نحو قابل تفسير است.

دو روي يك سكه ي مشئومند اين مردسالاري قبيح جامعه ي ما و آن غش و ضعف كردن براي بيوفايي زنان در حوزه ي زبان انگليسي. هردو ريشه در مسئوليت گريزي انسان مدرن و تحقير آدميزاد در متن گفتمان مدرن دارند.

 

 

پ.ن.) من اين متن را طي يك هفته به مرور نوشتم. طي اين مدت براي قدري بيشتر مستدل كردن نوشته ام در گوگل  "آنفيثفول وايف" را سرچ كردم و حدود ده پانزده صفحه از ميان نتايج جستجو را با همين انگليسي شكسته بسته ام مطالعه كردم. اما وقتي كار به كنجكاوي بيشتر و مطالعه ي لينكهاي مختلف داخل متني و ... رسيد احساس كردم اين موضوع خيلي گسترده تر از آن است كه بتوان در يك مقاله به آن پرداخت. نشانه شناسي اين گفتمان با اين حجم از مقالات روانشناسي و جامعه شناسي (كه اغلب از موضع يكساني آدمي و ساير جانوران پستاندار نوشته شده اند) كاري نيست كه از عهده ي حوصله يا سواد من برآيد. ولي شايد بدك نباشد كسي كه به زبان انگليسي مسلط است اين قضيه را دنبال كند. فعلا صرفا همين را بگويم كه مي توان ديد ستايش "زني كه نسبت به حريم ازدواج خود بي اعتنا است" در دو استراتژي مختلف دفاع مي شود. گاه ممكن است دفاع از او به معناي دفاع از حق انسان براي تعيين مسير زندگي شخصي خود باشد. اما گاه –هرچند با همان بهانه - معني ستايش زن بي وفا در متون روانكاوانه و اغلب مبتني بر تفاوت ذاتي دو جنس زن و مرد چيزي جز تحقير نوع بشر و گام برداشتن در مسير استراتژي قدرت نيست.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 8:40  توسط ایرج  |