نقد کتاب (1)
دوست بسيار عزيزم نایت فال(همان نوك گفتمان) در وبلاگ خود كتاب ريچارد داوكينز (پندار خدا) را معرفي كرده است و به نظر مي رسد تا حد بسيار زيادي (اگرنه صد در صد) با محتويات اين كتاب موافق است.
من ترجمه ي كتاب را از يك سايت اينترنتي داونلود كردم و حال پس از مطالعه ي آن مايلم بعضي نكات انتقادي درباره ي اين كتاب را مطرح كنم.
نكته ي نخستي كه توجه مرا جلب كرد اين است كه داوكينز خيلي نكات بيمعنا را چنان به سرعت پشت سر هم رديف مي كند كه خيلي سخت است بپذيرم هدفي جز تحت تاثير قراردادن تقلب آميز خواننده فرضي منظور نظر او بوده است. گفته هاي او درباره ي اينكه جهان بدون دين چگونه مي توانست باشد (پيشگفتار كتاب) دقيقا گزاره هايي هستند كه به نظرم خيلي كه مودب باشيم بايد به آنها "خيالات" نام دهيم و اگر قدري صريح و بي ادب باشيم جز "جفنگ" نامي لايق اينها نخواهيم يافت. مسلما داوكينز بايد باخبر باشد كه جنگهاي جهاني اول ؛ جهاني دوم و ويتنام هرچند به راستي لكه هاي ننگي بر دامن بشريت بوده اند و هريك به وضوح توانايي "جماعت بشري" در احمق و خبيث و قسي القلب بودن را ترسيم مي كنند؛ هيچيك پايه و مايه ي مذهبي (به معناي مصطلح) نداشته اند. اينكه در جهان بدون دين طالبان مجسمه هاي بودا را گلوله باران نمي كرد سخني درست شايد باشد احتمالا به اين دليل كه در چنان جهاني اصلا چنين مجسمه هايي ساخته نمي شدند. و نهايتا اين تصور كه در جهان بدون دين ساختمانهاي تجارت جهاني همچنان برقرار بودند بستگي به ديد شخص از ماوقع دارد. مي توانم بگويم ديد داوكينز از ماوقع خيلي از نومحافظه كاران دور نيست.
از سوي ديگر در متن كتاب مشاهده مي شود داوكينز هرچند ظاهرا از آوانسهاي ويژه به دينداران ناراضي است؛ اما در واقع نارضايتي او متوجه "هرگونه آزادي براي اظهار دين" بايد دانسته شود. ماجراي نوجواني كه بر تيشرت خود سه گزاره ي : "همجنسگرايي گناه است. اسلام دروغ است. سقط جنين قتل است." را در نظر بگيريد. داوكينز معتقد است اجازه ي پوشيدن چنين تيشرتي تنها با آوانس ويژه ي "آزادي مذهب" ممكن شده است و آزادي بيان –از آنجاييكه شامل آزادي بيان نفرت نمي شود- چنين تيشرتي را منع خواهد كرد. خيلي برايم جالب است بدانم نظر داوكينز درباره ي تيشرتي فرضي كه بر آن درج شده باشد : "مصرف مواد مخدر زشت است. اديان دروغند. ختنه ي دختران جنايت است." چيست. آيا اين گزاره ها را نيز از مقوله ي اظهار نفرت مي داند و از شمول آزادي بيان خارج؟!* گمان نمي كنم چنين باشد. كل كتاب داوكينز مدعايي جز دومين گزاره ندارد و آنجاييكه او چندگانه گي فرهنگي را مسخره مي كند ؛ مدعاي خود را بر مثالهايي چون گزاره ي سوم استوار مي كند.
من مايل نيستم درباره ي بحث اساسي داوكينز (وجود يا عدم وجود خدا) بحث كنم. چرا كه به تجربه دريافته ام چنين بحثي قطعا به نوعي مجادله ي بي ثمر و نهايتا نبردي جفنگ و ضدگفتگويي احمقانه بدل خواهد شد كه در آن طرفين صرفا مشغول يافتن بهانه هايي جهت مچگيري از يكديگر خواهند شد. بنابراين صرفا در اين زمينه ايرادم را متمركز مي كنم برتعريف داوكينز از خدا و نتيجه اي كه او از اين تعريف مي گيرد. تعريفي كه داوكينز از خدا ارائه مي دهد (هوش فراطبيعي كه جهان را به قصد طراحي و خلق كرده است) به نظرم محل اشكال (لااقل از نظر شخص من به عنوان يك خداپرست) است. بد نمي بينم اشاره كنم تا جايي كه من مي دانم؛ اطلاق نامهايي چون هوش يا خرد يا از اين قبيل كه بر اساس تعريف ماهيتي مادي دارند به آن وجودي كه معتقدان به او به هيچوجه "مادي" نمي پندارندش نبايد صحيح باشد. در روايات اسلامي حتي گزاره ي "خدا از هر چيز ديگر بزرگتر است." منع شده است كه خدا را با چيزهاي ديگر (اشياء مادي) نبايد سنجيد و الله اكبر تنها به معناي "خدا برتر از وصف است." تبيين شده است. علي بن ابيطالب مي گويد : "التوحيد ان لاتتوهمه. و العدل ان لا تتهمه".
در واقع همه ي گزاره هاي داوكينز نهايتا مي تواند اينطور خلاصه شود كه :"خدا نمي تواند مادي باشد." خوب اين درست. ولي به نظرم بحث اصلي اين بوده و است كه :
آيا مجموعه ي "هست"ها با مجموعه ي "ماده"ها برابر است؟!
ديدگاه داوكينز و بسياري ديگر اين است كه : بلي. و ديدگاه خداباوران اين است كه خير.
من نمي دانم داوكينز بر چه اساس تصور كرده است كه مي تواند ديدگاه وجود خدا را به يك گزاره ي كيهان شناختي (كيهان به معناي هستي مادي) فروبكاهد. در حالي كه اصولا همه ي مدعاي خداباوران اين است كه وجودي مطلقا غيرمادي وجود دارد كه بر جهان مادي احاطه و سلطه دارد.
توجه داشته باشيد كه من استدلال نمي كنم كه قطعا خدايي هست. بلكه صرفا مطرح مي كنم كه نمي توان قواعد و قوانين جهان مادي را درباره ي يك وجود غيرمادي به كار برد. براي ما كه موجوداتي مادي و ساكن در جهاني مادي هستيم؛ استدلال در وجود و استدلال در عدم وجود خدا هم ارز هستند. هردو ناقص و حداكثر نوعي از انتقال تجربه ي شخصي هستند و نه بيشتر. ماهيت قضيه نه قضاوت درباره ي قوري كوچكي در فضا يا پريان ته باغ ؛ بلكه يك پرسش به راستي سرراست و در عين حال بسيار دور از دسترس انسان است: "آيا جز ماده چيز ديگري نيز وجود دارد؟!"
نتيجه اي كه داوكينز از تعريفش از خدا مي گيرد نيز محتملا ادامه ي همان فرض "نوعي موجود مادي بودن خدا" خواهد بود: او در بسياري بخشها تاكيد مي كند كه خدا –به فرض وجود- بايد قطعا بسيار پيچيده باشد. به نظرم اين مدعاي داوكينز حتي در عالم ماده نيز چندان قطعيتي ندارد. حتي اگر تاكنون چنين نبوده باشد؛ مي توان تصور كرد زماني بشر بتواند سيستمي را طراحي كند كه از مغز آدمي بسيار پيچيده تر باشد. يعني آفريدگار كمتر از مخلوق پيچيدگي داشته باشد. از سوي ديگر مگر نه آنكه همه ي پيچيدگيهاي جهان خود محصول چند قانون ساده ي فيزيكي ( و به قول بعضي از ايشان يك قانون واحد كيهاني) هستند؟!
به طور خلاصه شخصا ديدگاهي را كه داوكينز از سوينبرن نقل مي كند بسيار جديتر از تمسخر و طنزپردازي داوكينزدرباره ي آن ديدگاه يافتم.
اما آنچه بيش از بحث درباره ي وجود خدا و .... در كتاب داوكينز آزردگي برانگيز (و گاه نفرت انگيز) مي نمايد؛ مواضع متناقض و گاه زشت اخلاقي او است.
داوكينز ابتدا ريشه ي اخلاقيات را به تكامل فرو مي كاهد. سپس نشان مي دهد كه بسياري از احكام و رفتارهاي اخلاقي امروز ما در واقع از نظر تكاملي "خطا" هستند (مثل پذيرفتن فرزندخوانده يا محبت به انسانهاي غيرخويشاوند). اما پيش از آنكه فرياد اعتراض ما بلند شود تصحيح مي كند كه اين واژه ي "خطا" صرفا تكاملي است و هيچ بار اخلاقي در آن نيست!! راستش من نفهميدم اين "اخلاق" دومي از كجا آمد! اگر ريشه ي اخلاقيات صرفا بقاي ژنها باشد و از ديدگاه بقاي ژني عملي خطا باشد؛ چطور داوكينز مي تواند آن عمل را از نظر "اخلاقي" لطيف و درست و زيبا بداند!
داوكينز گويا خود متوجه ي چنين ايرادي بوده است كه بخش زايتگاست اخلاقي را با آنهمه طول و تفصيل نوشته است. اما او نهايتا روشن نمي كند كه بالاخره معيار اخلاق در امروز بشريت اگر همچنان بقاي ژنها نيست؛ چه چيزي بايد باشد يا بشود. اين ابهام وقتي در كنار حكم ديگر او "وجود ما آدميان هيچ مقصودي ندارد." قرار مي گيرد ديگر ابهام نيست. صرفا نهيليسمي منفي است.
كار به همين نقطه ختم نمي شود. داوكينز هرچند درباره ي مسئله ي فرزندخوانده گي معيار بودن تكامل در اخلاق را منكر مي شود؛ اما همو در بحث درباره ي حق حيات جنين دوباره تكامل را معيار قرار مي دهد و بر اساس شباهتهاي جنيني آدمي و شامپانزه حق حيات جنين را منكر مي شود.
من از مطالعه ي اين رياكاري حال تهوع دارم! اگر داوكينز نقاب قاضي منصف را برمي داشت و نام بيخدايي را آلوده نمي كرد و خود را به نام راستينش (فايده پرست) مي خواند؛ خواندن كتاب او اينقدر مرا آزار نمي داد. اما او در عين آنكه هرجا فرصت دست دهد مطلق گرايي اخلاقي را محكوم مي كند ؛ هيچ اشاره اي به حاصل ملعون اتحاد علم پرستي و فايده گرايي در همين قرن بيستم يعني تجربه ي موحش هيروشيما و سپس ناكازاكي نمي كند.
به نظر مي رسد همچنانكه اسلام توسط خميني و مسيحيت توسط پاپ اينوسنت به كار مي رفت؛ بيخدايي نيز به كار مي رود تا براي فايده گرايي (اين مهيبترين فاجعه ي فكري در همه ي دورانها) مشروعيت بتراشد.
داوكينز به درستي مي گويد هرگز جنگي براي بيخدايي درنگرفته است. اما نتيجه ي او در اين كتاب نه تبليغ بيخدايي بلكه بيشتر تبليغ اخلاقياتي است كه مبنا نداشته باشد. او به صراحت هرگونه تمايز مطلقي ميان انسان و جانوران را رد مي كند و واضح است غايت اين گفتمان در حوزه ي جوامع مدرن؛ نه جاينيسم (مكتبي كه هرگونه كشتن اعم از انسان و حيوانات را حرام مي داند. جاينيها حتي سوار اتوموبيل نمي شوند. چرا كه راننده نمي تواند ضمن رانندگي مراقب حشراتي مثل خرخاكي و ... باشد كه زير چرخ اتوموبيل له نشود)؛ بلكه "قدرت فايده گرا"يي است كه در جهت سعادت بشريت و پيشبرد دانش و رفاه جوامع بشري و از اين قبيل مزخرفات مي تواند انسانها را نيز همچون چارپايان قرباني كند. براي من روشن نيست وقتي داوكينز به هيچ كرامت خاصي براي انسان (جدا از سيستم عصبي پيشرفته اش) قائل نيست و وجود آدمي را نيز واجد هيچ مقصودي نمي داند و خاستگاه نوع بشر(تكامل) را نيز معياري تام براي اخلاق نمي داند؛ بر چه اساسي بخش عمده اي از كتاب خود را به نكوهشهاي اخلاقي مذاهب اختصاص داده است.
در بخش ديگر داوكينز به سرزنش پست مدرنها مي پردازد كه تحت عنوان احترام به ديگر فرهنگهاي بشري رسومي چون ختنه ي دختران و .. را تحمل مي كنند. رفيق من نايت فال نيز گويا با اين بخش بحث داوكينز موافق باشد. اما من مي خواهم بپرسم كه بسيار خوب اين چندگانه گي فرهنگي را مي گذاريم كنار. حال كدام فرهنگ خاص است كه بايد مبناي زندگي مردمان و همه ي مردمان (چه بخواهند و چه نه) قرار گيرد. آن كدام روش زندگي است كه "صحيح" شمرده مي شود و مي توان قوانين را بر اساس آن تنظيم كرد؛ تخطي از آن را جرم شمرد و شكايت از آن را به بي اعتنايي برگزار كرد؟! و چه تضميني است كه اين فرهنگ به راستي همه ي دستاوردهاي ارزشمند بشري را حامل باشد؟! من شايد بعدا در اين زمينه (مسئله ي چندگانه گي فرهنگي و حقوق بشر و دموكراسي) گسترده تر بنويسم. ولي اينجا مي خواهم نوعي ديدگاه خاص را كه غالبا چندگانه گي فرهنگي و مدافعان پست مدرن آن را مورد تمسخر قرار مي دهد بررسي كنم.
اجازه دهيد پاسخ شخصي مثل داوكينز (كه خود را پيامدگرا مي خواند) را حدس بزنيم:
- من پسرم را پس از تولد ختنه كردم چرا كه يهوه (يا الله) چنين خواسته است.
- ؟
- من پسرم را پس از تولد ختنه كردم چون دو مشاور پزشك به من توصيه كردند كه اين عمل به بهداشت كودك بسيار كمك مي كند.
- ؟
- هرچند از پوشيدن لباس سياه خوشم نمي آيد ؛ لباس سياه پوشيده ام. چرا كه امروز عاشورا است.
- ؟
- هرچند از پوشيدن لباس سياه خوشم نمي آيد؛ لباس سياه پوشيده ام. چون نامزدم اين رنگ لباس را برازنده مي داند.
- ؟
- من در جنگ شركت كردم. چون خدا از من اين را خواسته است.
-؟
- من در جنگ شركت كردم. چون دولت كشورم مرا براي خدمت نظام به زير پرچم دعوت كرد.
-؟
خوب به نظرم واضح است كه دعوت داوكينز بيش از هرچيز به نوعي عقل سليم فايده گرا است. اين دعوت در بسياري بخشهاي ديگر نيز به چشم مي خورد. جايي كه او كشتن پزشكي را كه شغلش سقط جنين است محكوم مي كند. چرا كه آن پزشك صرفا به سيستم عصبي جنين تولد نيافته صدمه مي زد در حالي كه قاتل پزشك به سيستم عصبي چندين انسان كامل (كه لابد براي جامعه مفيد هستند!!!) صدمه مي زند. فرض داوكينز اين است كه در يك انتخاب درست بايد ميزان رنج توليدي طي هر تصميم را بسنجيم و تصميمي را اتخاذ كنيم كه حجم و كميت كمتري از رنج توليد كند! چه مقياس معين و معناداري! و چه بهانه ي جذابي براي هر صاحب قدرت قرشمالي كه از ابزارهاي تبليغاتي به حد كافي بهره ببرد. با چنين ترازويي بمبهاي هيروشيما و ناكازاكي هم قابل توجيه است. آقاي بوش و جنگ رسواي بر عليه ترور او با ضمائمش (گوانتانامو و ابوغريب و سازمان امنيت داخلي و ...) قابل توجيه اند**. خيلي مضحك است كه چنين نگرشي به خود اجازه مي دهد كه مذاهب را به جرم راه انداختن جنگهاي مذهبي محكوم كند!! اين ديگر نوبر فريب است! گويي اگر خدا پرستيده نمي شد ديگر جنگي به وقوع نمي پيوست. گويي نقش مذاهب (شرايع) در جنگهاي بزرگ و كوچك چيزي بيش از بهانه هايي اسطوره اي بوده است. اين نوع خواندن تاريخ آن هم امروز پس از بيش از يكصد سال از ماركس و همين حدود از تاريخنويسي جديد فقط مايه ي تاسف مي تواند باشد. خيلي تفاوت است ميان دو جمله ي "بهانه ي جنگهاي صليبي؛ مذهب بود." و "دليل جنگهاي صليبي ؛ مذهب بود." داوكينز بر خلاف همه ي واقعيات تاريخي صرفا به دليل تمايلات دروني خود جمله ي دوم را انتخاب مي كند. خوب اجازه دهيد كمي به او كمك كنيم:
جنگهاي مغولان نيز جنگهايي مذهبي بودند. چرا كه "بت تنگري" به مغولان گفته بود كه خداوند جهان را به چنگيز و اروغ (خاندان) او بخشيده است.
جنگ جهاني دوم نيز جنگي مذهبي بود. چرا كه هيتلر خود را برانگيخته براي نابودي الحاد بلشويسم مي دانست.
جنگ جهاني اول نيز جنگي مذهبي بود چرا كه در هردو سوي جبهه اين كشيشان و قاضيان عسگر بودند كه سربازان را به جانبازي دعوت مي كردند.
بمباران هسته اي هيروشيما نيز مبناي مذهبي داشت. چرا كه يك كشيش كليساي كاتوليك هواپيماي حامل آن بمب را تقديس كرد.
... والي آخر
اين البته تبرئه ي شرايع نيست كه صرف اين موضوع كه شريعتها توانسته اند ابزاري براي توده كردن آدميان بشوند؛ نشانگر آن است كه شرايع نيز يك نوع بردار قدرت محسوب مي شوند. اما وقتي شخصي ادعا كند كه اگر جهان بدون خدا بود؛ ديگر تروريسمي نبود و جنگي اتفاق نمي افتاد و مسخره تر از همه "برجهاي تجارت جهاني سرجايشان بودند" ديگر از حد به در كردن است. خوب است به خود يادآوري كنيم هرچند در صداقت و استقلال اراده ي شخصي مثل بن لادن ترديدهاي جدي و بلكه انكار مي توان روا داشت اما همو در بيانيه هايش (بيانيه هايي كه مي بايد براي او سمپاتي و امكان جذب نيرو فراهم آورد) بيش از جهاد و خدا و از اين قبيل بهانه ها؛ دست بر نقطه ي ديگري مي گذارد. نقطه اي كاملا مادي و اين دنيايي:
"تا كي بايد ما در فقر و ناامني و ترس زندگي كنيم تا بهاي ثروت و امنيت و رفاه شما را پرداخته باشيم؟ اينك زمان برابري است. اگر سهم ما از جهان فقر و نكبت و حقارت است جز اين سهم شما نيز نخواهد بود."
درباره ي اين بخش قضيه (ماترياليسم شريعتمداران) شايد بعدا بيشتر صحبت كنيم. فعلا اين نكته گفتني است كه دگماتيسم ايدئولوژيك منحصر به شرايع خدامحور نبوده و نيست و بسيار مسخره است كه كسي بخواهد دگماتيسم و تحجر را به "فرض وجود خدا" ربط دهد.
يك نكته ي ديگر درباره ي كتاب به نظرم مي رسد و آن تاكيد بسيار و بيش از حد بر "انتخاب طبيعي" است. داوكينز نه تنها انتخاب طبيعي را جراثقالي كامل (در مقايسه با قلابي به نام فرض وجود خدا) مي داند بلكه حتي به نظر بدش نمي آيد اين فرضيه را زيربنايي كلي براي همه ي علوم و منجمله نجوم و فيزيك كيهاني معرفي كند. البته چندان هم تقصير ندارد. انتخاب طبيعي از آن نظرياتي است كه پاسخ هر پرسشي را مي دهد. اما دقيقا به همين دليل است كه بايد آن را گزاره اي ابطال ناپذير دانست. شما هر موجودي هرقدر عجيب و غريب در نظر گيريد؛ انتخاب طبيعي مي تواند وجود آن را براي شما توضيح دهد: "اين فرم از اين رسته ي گياهي/جانوري نسبت به رقبايش با محيط خود سازگاري بيشتري داشته است." شما هرگز نمي توانيد با هيچ نوع شاهدي ؛ با هيچ نوع تجربه اي نظريه ي انتخاب طبيعي را زمين بزنيد. چرا كه اين يك نظريه ي علمي و تجربي نيست. بلكه گزاره اي است در حد : "حجم يك جسم بزرگ بيش از حجم يك جسم كوچكتر است." اغلب براي بيشتر علمي نمودن تكامل و انتخاب طبيعي آن را اينطور بيان مي كنند كه : "سير تكامل موجودات زنده به سوي پيچيدگي بيشتر ارگانيسمها است." حال اگر شخصي با مقايسه اي ميان فلان دايناسور غول پيكر و هم خانواده ي مضحكش (مارمولك) بخواهد اين نظريه را ابطال كند؛ خواهد توانست؟! البته كه نه! چرا كه انتخاب طبيعي اصلا مدعي انتخاب پيچيده تر ها؛ انتخاب هوشمندها؛ انتخاب قويتر ها و ... نيست. بلكه صرفا مدعي "بقاي سازگارترها" است. واضح است موجودي كه باقي مانده است نسبت به موجوداتي كه منقرض شده اند توان سازگاري بيشتري با محيط داشته است. خلاصه اينكه هرچند نظريه ي تكامل را داراي پشتوانه ي علمي و تجربي مي دانم؛ اما فكر نمي كنم انتخاب طبيعي بتواند توضيحي راهگشا براي چگونگي مسير تكامل باشد. چه مي گويم؟! اين اصلا توضيح نيست. صرفا مي گويد: هركه سازگارتر باشد مي ماند و هركه مانده است سازگارتر بوده است! من وجه علمي چنين توضيحي را دقيقا مساوي توضيح رقيب: "هركه خدا بخواهد مي ماند و هركه مانده است خواست خدا بوده است." مي دانم. البته در ميان اين دو توضيح؛ انتخاب طبيعي اين حسن را دارد كه ماترياليستي و اين جهاني است و كار را به خواست طبيعت ملموس ارجاع مي دهد. آن توضيح رقيب موضوع را به ماوراءالطبيعه ارجاع مي دهد و صدالبته با آنچه ما از شكاف برقع ذهن مادي خود مي بينيم*** چندان همخواني ندارد و همين است كه "خرافه" ناميده مي شود.
*) مي خواهم توجه داشته باشيد كه من از ختنه ي دختران يا مصرف مواد مخدر ستايش نمي كنم. بلكه صرفا سعي مي كنم نشان دهم اولا در آن تيشرت مذهبي نيز اظهار نفرتي موجود نبوده است (لااقل من كه خود مسلماني تند و تيز هستم چنين چيزي در آن نديدم) ثانيا نشان دهم موازين داوكينز به نظر دوگانه مي آيد. اين دوگانه بودن موازين را در همين نوشته بيشتر توضيح خواهم داد.
**) راستش را بخواهيد طي خواندن اين بخش از نوشته ي داوكينز ؛حس احترامي نسبت به آن جمله ي تند و تيز در خود يافتم: " يك موج نارواداري لازم است تا جهان را از لوث وجود شما پاك كند..." و البته بر خلاف گوينده ي اصلي؛ من جهان را نه از لوث همجنسگرايان و غيرمسيحيان و ... بلكه از لوث وجود كارشناسان و كميسرهاي فكري پاك مي خواهم كه هر نوع خشونت را محكوم مي كنند ؛ هر نوع ايمان را به باد مسخره مي گيرند؛ هر حقيقتي را انكار مي كنند؛ جز خشونتي كه معناي كاسبي بدهد؛ جز ايماني كه كاربردي داشته باشد و جز حقيقتي كه توليد قدرت باشد.
***) اين بخش آخر كتاب داوكينز درباره ي محدوديت ديد و ميانه بودن آدمي و .... به نظرم همه ي مدعيات قبلي كتاب را (كه بوي "من مي دانم" علمگراي قرن نوزدهمي مي داد) مي برد زير سوال!
