تبليغاتX
من و ایرج.. - در مسیر گفتگو

من و ایرج..

در مسیر گفتگو

 

اين نوشته در اصل يك نوشته ي وبلاگي نيست. نوشته اي است كه بايد در يك فاروم ارسال مي شد. بخشي و جزئي نامستقل از يك گفتگو است و به همين دليل است كه خصوصياتي چون تاكيد و بعضا تكرار در آن برجسته شده اند. در واقع براي شخص من در اين نوشته جز چند نكته؛ چيز جديدي در اين پست وبلاگي وجود ندارد. بيشتر برجسته كردن نكات شايد پنهان و تاكيد بر نكات سطحي پنداشته شده در پستهاي پيشين اين وبلاگ است كه بدنه ي اين پست را مي سازد. اين عذري است براي آن دسته خوانندگاني كه متون فارومي را نمي پسندند و بيش از يك گفتگوي رو به تكامل و تنقيح؛  يك متن مقاله اي كامل و مستقل را دوست دارند.

 

اما بعد:

 دوستمان نايت فال در وبلاگ خود به نقد من بر كتاب داوكينز -كه در دو پست ارسال شده بود- پاسخی به سبك خودش موجز داده است كه بر اساس شناختي كه از او دارم خود را موظف به جدي گرفتن اين پاسخ و گفتگو درباره ي آن مي دانم. از آنجاييكه فارومي براي طرح و پيگيري چنين گفتگويي نيافتيم؛ به پيشنهاد خود نايت فال بنا بر اين شد كه در پستهاي وبلاگي اين گفتگو را ادامه دهيم. خوشبختانه خود نايت فال پاسخش را با شماره بندي و تفكيك موضوعي به صورتي پاكيزه و مدون ارائه داده است و از اين جهت پيگيري اين گفتگو را بسيار آسان ساخته است. همچنان كه مشخص است؛ اين نوشته خطاب دوم شخص دارد و اين دوم شخص هم البته كسي نيست جز حضرت نايت فال.

 

 

1)   خير. من داوكينز را تئورسين حاكميت بوش نمي دانم. و البته از آنجاييكه تقريبا مطمئنم او هرگز  نقد من به نوشته اش را نخواهد ديد؛ مسلم مي دانم تندي لحن نوشته ي من به معناي بستن باب گفتگو نخواهد بود. اين از چرايي بي نيازي من به كنترل لحن خويش.

اما تا جاييكه درباره ي نوشته ي خود مي توانم قضاوت كنم؛ شخصا جز درباره ي مسئله ي اخلاق در هيچ زمينه اي نسبت به داوكينز و قضاوتهايش تندخويي نورزيده ام و بر خلاف آنچه شما تصور كرده ايد؛ تندخويي من ناشي از آنكه آقاي داوكينز اسلام را "نامداراگر" مي داند؛ نبوده است. نوع برخورد مرا و ميزان سنجش من در نوشته ام را مي توانيد در قضيه ي نوجواني با تيشرتي كه بر آن "اسلام دروغ است." نوشته شده بود بهتر بسنجيد.

تندخويي من حتي به موضع سياسي داوكينز نيز نمي توانسته است مربوط باشد. چرا كه همچنان كه فرموديد؛ داوكينز در مخالفت با بوش همراه من به نظر مي آيد.

من از اينكه داوكينز خدا را قبول ندارد؛ رنجيده نيستم. حتي اينكه داوكينز دينداران را تلويحا به كم خردي و ... متهم مي كند نيز براي من بيش از آزار؛ مايه ي سرگرمي است.

اما آنچه مرا بر مي انگيزد تا نامداراگر باشم موضوعي است كه كه ديگر مسئله ي هويت ديني من يا هوش و خرد مرا هدف نگرفته است. بلكه همه چيز ؛ همه ي دستاوردها و زيبايي هايي را كه داشته ايم و تجربه كرده ايم ؛ تهديد مي كند. زندگي (با هرمعنايي كه بخوانيمش) و حقيقت و كرامت انسان (اعم از ديندار يا ملحد) را بازيچه قرار مي دهد.

الف ) اخلاق ب) مرز ميان انسان و جانوران.

داوكينز در نوشته اش اين هردو را –به بهانه ي مبارزه با دين و خدا- نه تنها نفي بلكه انكار و مسخره مي كند. من در چنين قضيه اي اهل سرگرم شدن و تفريح نيستم. كسي كه مرا مخاطب قرار مي دهد (و من كتاب داوكينز را به عنوان يك مخاطب خواندم و واكنش من نيز واكنش يك مخاطب است و خود را به آن محق مي دانم) حق ندارد در چنين موضوعي شوخي و تفريح و هجو پيشه كند. حق كه البته به قول معروف "كرد و شد". اما خوب من نيز حق دارم همچنانكه او به انسانيت من گستاخي مي كند؛ نسبت به نوشته اي چنين؛ تندخو و نامداراگر باشم.

 

2)      خوب جاي شكرش باقي است كه شما تا اين حد را پذيرفته ايد كه دين عامل منحصر به فرد خشونت در جهان نيست.

اما دوست عزيز. اگر بخش دوم نقد مرا مطالعه فرموده بوديد؛ متوجه مي شديد كه من ضمن تفكيك "شريعت" (يك هويت و يك بردار قدرت معطوف به جماعت) و "دين" (يك شناخت و تجربه ي فردي)؛ آن عامل اصلي مولد خشونت (اعم از آنكه بهانه اش شريعت باشد يا ناسيوناليسم يا...) را نيز نشان داده ام.

اگر بخواهم تمثيل سطور آخر اين پاراگراف شما را ادامه دهم؛ اينطور مي گويم كه فرض كنيد در جامعه اي كه اكثريت قريب به اتفاق مردم آن به هروئين و كوكائين مبتلا هستند؛ شخصي  در كتابي ضمن طرح مضرات الكل؛ لازم بداند كه همه ي تاكستانهاي موجود را قلع و قمع كنند. مسلما در صورت نابودي مطلق ميوه ي انگور ما از بعضي انواع شراب خلاص خواهيم شد. اما نه تنها ديگر انواع شراب (از خرما و ...) توليد خواهد شد؛ بلكه اصولا اين دستاورد (كاهش مصرف الكل) در قياس با وضعيتي كه آن جامعه دچارش است؛ قدمي رو به جلو نيز به حساب نخواهد آمد.

در وضعيت فعلي جامعه ي بشري شريعت چيزي جز يك بردار كوچك قدرت نيست. صد البته بايد و قطعا بايد اين عامل را نيز همچون همه ي بردارهاي قدرت نقد كرد. بيرحمانه نيز بايد نقدش كرد. اما اگر اين نقد نه قدرتي كه دين را به شريعت منحط مي كند بلكه اصل دين را هدف قرار دهد؛ روزي ديگر مجبور خواهيد بود براي رفع و دفع آفت شويينيسم اصل علاقه به موطن را نيز هدف قرار دهيد. و روزي ديگر براي دفع آفت خشونتهاي خانوادگي؛ ازدواج را رد كنيد. و براي دفع سركوبهاي حكومتي؛ جامعه را منكر شويد..... و نهايتا براي پرهيز از اسطوره و ايدئولوژي؛ خواهان نبودن "زبان" بشويد.

ايراد من از داوكينز اين است كه نه شريعت و نه قدرتهايي كه دين را براي مقصود "توده سازي" به شريعت فرومي كاهند؛ بلكه دين را كه به راستي يك تجربه؛ يك فربه ساز فرديت است هدف قرار مي دهد. مسلما هرچه فرديت ما لاغرتر بشود؛ امكان مستحيل شدن هريك از ما در "توده" افزون خواهد شد. من مي دانم كه دين تنها عامل فربه كننده ي فرديت نيست و درست به همين دليل ميان الحاد ناب شخصي مثل شما يا مكابيز (الحادي كه خود نوعي تجربه ي شخصي است) و دين ستيزي از نوع داوكينز تفاوت مي نهم. دين ستيزي داوكينز –همچنانكه در كتاب او تلويحا مطرح مي شود- چيزي جز ايمان به شريعت دانش تجربي نيست و از نظر من ميان اين شريعت با ديگر شرايع در انحطاط؛ تفاوت چنداني نيست.

 

3)   در اين زمينه ميل چنداني به پيگيري بحث ندارم. مسئله از نظر من علي السويه است. اگر كسي در تجارب شخصي خود خدا را يافته باشد؛ لابد او را رها نخواهد كرد و اگر نه؛ استدلال با او معنایی ندارد. حتي اين نكته كه آيا باور به وجود خدا نشانه ي كم خردي است يا نه؛ نيز چندان اهميتي از نظر من ندارد كه بخواهم درباره اش گفتگو كنم. به نظرم اين موضوعي است كه بايد به خود هر شخص وانهاده شود.

 فقط به اين نكته اكتفا مي كنم كه مدعاي وجود خدا صرفا درباره ي "آفرينش جهان" نيست. بلكه بيشتر درباره ي انسان است و اينكه يار او كيست. حتي يك حديثي ديدم (آدرسش را الان به ياد  ندارم) كه امام صادق در پاسخ يك پرسشي درباره ي زمان خلق جهان مي گويد: "جهان هميشه بوده است". با اينهمه حتي اگر اين مدعاي اكثريتي دينداران (كه مدعي خلق جهان توسط خدا هستند) نيز در نظر گرفته شود. مسئله ي وجود ازلي ميان يك ديندار و يك ملحد مشترك خواهد بود. فرق آنجا است كه اين وجود ازلي ماده بوده است يا غيرماده.

اما اين ايراد كه طرح مي شود كه "ادعاي دينداران درباره ي خلق جهان ورود به حيطه ي علم است." ادعايي نادرست است. ما –چه ديندار و چه ملحد- ساكنان جهان مادي هستيم و دانش ما صرفا درباره ي ماده بحث مي كند. چه جهان مادي  بوده باشد و چه شده باشد؛ بحث علم درباره ي آنچه در اين جهان مادي مي گذرد خواهد بود.

درباره ي اينكه اگر زماني علم شواهدي "اثبات كننده" براي وجود خدا بيابد؛ شخصا نه منكر وجود خدا بلكه منكر "شاهد" بودن اين دلايل خواهم بود. چرا كه شواهدي علمي جز بر ماده دلالت نخواهند كرد و من به وجود خدايي كه به ذاته آني در ماده تجلي كند باور ندارم. صدالبته اين نظر شخصي من است و مسلما نظر مسيحيت و بعضي فرق اسلامي و ... نيست.

 

4)      اين اصلي ترين و مهمترين و در واقع تنها دليل وجودي نوشته هاي پيشين من درباره ي كتاب داوكينز است.

اولا داوكينز به صراحت خود را پيامدگرا مي خواند و تا جاييكه خود اين نوع ديدگاه اخلاقي را توضيح مي دهد؛ اين ديدگاه چيزي جز همان فايده گرايي نيست (حوالت حسن و قبح اشياء به نتايج آنها).

دوم. باور به اخلاقيات خودبنياد يا مطلق تا جاييكه من مي دانم به دينداران اختصاص ندارد. هرچند داوكينز در پاره اي فرازهاي كتاب خود تلويحا اين نوع اخلاقيات را منحصر به اديان مي داند؛ اما شخصا چند تني از ملحدين بسيار شريف و مورد احترام را سراغ دارم كه به اخلاقياتي هرچند شخصي اما خودبنياد و مطلق باور دارند و نيكي و بدي چيزها را در گروي نتايج آنها نمي بينند.

سوم. داوكينز هرچند ادعاي عالم اخلاقي بودن ندارد؛ اما هم به عنوان يك انسان حق و وظيفه دارد كه در جستجوي برپاداشتن ميزاني براي شناخت نيكي و بدي باشد. و هم به نوعي چنين ميزاني را در كتاب خود طرح و از آن دفاع كرده است. همه ي آزردگي و بعضا انزجار من نيز ناشي از ترازوي اخلاقي تبليغي او است. اخلاقياتي كه در آن نه فقط نيك و بد به پيامد اعمال احاله مي شود؛ بلكه از آن نيز پيشتر مي رود و به نوعي منكر هستي "نيك و بد" مي شود. به قول خود شما  گويي "اخلاق دومي وجود ندارد." و هرچه هست همان بقاي ژنها است و خطاهايي كه آدميان در شناخت پيامد اعمالشان درباره ي ژنهايشان مي كنند (مثل ايثار و عشق و دوستي با بيگانگان و ...)

اينكه داوكينز يك فايده گرا است يا اومانيست را مي توانيد در ترازوي پيشنهادي او بيابيد:

"كمترين رنج توليدي"

شما را به خدا؛ اصلا بحث دين و خدا و پيغمبر را رها كنيد و به من بگوييد اين ميزان سنجش اخلاقي چه مزخرفي است آخر؟! به قول خود حضرتعالي در يكي از بحثهايتان با مزدك:  اين كودك فضولي كه اينجا نشسته است خيلي مرا آزار مي دهد. چرا نبايد او را بكشم؟! اين ترازوي آقاي داوكينز را بياييد براي همين پرسش ساده به كار بريد.به نتايج و فرضهايي غريب مي رسيد كه حد و مرز ندارد. حتي به جايي مي رسيد كه براي درك رنج توليدي ناشي از مرگ طرف برويد با پدر و مادرش مصاحبه كنيد و ببينيد چقدر آنها را در منزل اذيت مي كند. اگر طرف خويشاوند خيلي نزديكي نداشته باشد كه اصلا كشتن او واجب اخلاقي مي شود. چون در صورت كشتن او رنج توليدي فقط در دردي است كه طرف براي يك لحظه مي كشد و در فرض زندگيش علاوه بر اعصابي كه از شما خرد شده؛ رنجهاي شخصيش در طي زندگي نيز هست كه كميت رنج توليدي را خيلي بيش از مرگ زودرسش مي كند! يا درباره ي پدر و مادري كه كودكي ناقص العضو به دنيا آورده اند و فكر مي كنند بهتر است از شر اين يكي خلاص شوند و يك بار ديگر شانس خود را امتحان كنند.......

چهارم. بر خلاف ديدگاه شما؛ فكر نمي كنم "اخلاق برده داري" توسط روح زمانه منعدم شده باشد. از نظر من بسياري از اقسام "استخدام"(به خصوص امروز در دولت قاهره ی نئولیبرال) كاملا با روح برده داري همساني دارند در حالي كه بسياري از نمونه هاي برده داري اقتصادي كه در تاريخ مي بينيم مغروق مرداب "انكار انسانيت برده" نبوده اند. يك سلسله ي پادشاهي در مصر به نام مملوكان بوده اند كه همگي غلاماني بودند كه يكي پس از ديگري به پادشاهي رسيدند و گفتمان "برده داري" موجب نشد كه روح آن زمانه ايشان را "كمتر انسان" يا ناشايسته براي فرمانروايي تشخيص دهد. به اين ترتيب از نظر من فرق است ميان اقتصاد برده داري و اخلاق برده داري. اولي را تحول در ابزار توليد منعدم ساخته است. اما دومي همچنان حضور دارد و زشتي آن را نه تنها امروز؛ بلكه همواره انسانها (اعم از ديندار يا نه) تشخيص مي داده اند ( و درست به همين دليل قدرتي كه بر جامعه ي اقتصادي برده دار مسلط بود؛ براي توجيه آن بعضی فلاسفه را به ياوه گويي وامي داشت)

پنجم. مسئله صرفا مطلق يا نسبي بودن اخلاق نيست. حتي يك اخلاقيات خودبنياد اگر پاسدار "انسان" نباشد؛ چيزي كم از دژخويي هيروشيماي فايده گرا نخواهد داشت. نژادپرستي نمونه اي از چنين اخلاقياتي شايد باشد. هيتلر مسلما يك فايده گراي عادي نبود*؛ اما اخلاقيات ايدئولوژيك ( و نه فايده گراي) او از آنجا كه انسان را رعايت نمي كرد انتهايي جز آشويتس نمي توانست داشته باشد. جمله اي از هيتلر به خاطر دارم كه موجب مي شود در برابر هر گفتماني كه به هر بهانه اي (چه علم ؛ چه حقوق حيوانات و چه هر كوفت ديگري) بخواهد در مرز انسان و ديگر جانوران خدشه ايجاد كند حساس و نامداراگر باشم. جمله درباره ي اهميت نژاد است: "يك مگس و هر مگسي مي ميرد.اهميتي ندارد. مهم اين است كه نوع مگس باقي است." هر گفتماني كه مرز انسان و جانوران را سست كند؛ مجبور است منكر "هر انسان جهاني است." شود. و آن وقت است كه راه باز مي شود كه بگويند : "هر انساني مي ميرد. مهم اين است كه جامعه (تو بخوان قدرت مسلط بر جامعه)  باقي است."

باز هم تكرار مي كنم: هم عرض دانستن انسان و حيوانات در عصر مدرن به "جاينيسم" نخواهد رسيد. بلكه پايان محتوم آن سبک شمردن جان آدمیان خواهد بود.

 

5)   اين بخش از نوشته ي من كم اهميت تر از آن است كه بخواهم بر آن اصرار و مباحثه كنم. اما برادر من! چرا معناي مندرج در متن مرا تحريف مي كني خدا خيرت بدهد؟!! من كه به صراحت تاييد كرده بودم تئوري تكامل را "واجد پشتوانه ي علمي" مي دانم**. بحث من بر سر "جراثقال" ادعايي آقاي داوكينز بود كه گويا نه فقط در زيست شناسي تكاملي بلكه در همه ي علوم قرار است به كار رود!

كسي هم دنبال حفره در علم براي پر كردنش با "خدا" نمي گردد (لااقل من اينطور نيستم.) اما وقتي شخصي مي آيد و مي گويد: انتخاب طبيعي جراثقالي است كه همه چيز را توضيح مي دهد. به او خواهم گفت: چشم بسته غيب مي گويي!

حال خودت فارغ از همه ي اين بحثها بيا و فكر كن. آيا انتخاب طبيعي جز اين است كه "آن كسي باقي مي ماند كه با محيط بيشتر سازگار باشد." و سازگاري با محيط كجا تجلي مي كند؟! در بقا. يعني "آن كسي سازگارتر با محيط بوده است كه بقا يافته باشد." خوب  اين چشم بسته غيب گفتن نيست؟! مقايسه اي كه من ميان انتخاب طبيعي و خدا كردم. دقيقا از اينجا ناشي مي شد كه عين چنين چشم بسته غيب گفتني را در بعضي گفتمانهاي ديني مي توانيم بيابيم:

"هر چه خدا بخواهد مي شود." خوب خدا چه چيزي را خواسته است؟! همان چيزي كه شده است! يعني:

"هر آنچه شده است؛ خواست خدا بوده است."

حال چه توي ملحد و چه من ديندار از چنين جملاتي چه چيزي مي توانيم كسب كنيم؟! تئوري تكامل اگر پشتوانه اي به بزرگي آنهمه آثار و علائم زمين شناسي و فسيلها و فيزيولوژي مقايسه اي و آناتومي و ... نداشت؛ صرفا با انتخاب طبيعي چه هنري مي توانست كند؟!

يا بنده از صرف آن جمله ي كذايي كداميك از سنن الهي را مي توانم استخراج كنم؟!

خلاصه اينكه پيش از آنكه بخواهي نقد كني؛ بد نيست قدري موضع طرف مقابل را درك كرده باشي. اين نه فقط درباره ي شماره ي 5 اين گفتگو كه در همه ي بخشهای گفتگویمان است . قلبت را چون گوشي آماده كن تا من سرودم را بخوانم!

 

 

 

 

*) هرچند از پاره اي سخنان او و همچنين ديگر همراهانش از قبيل هيملر و گوبلز مي توان درك كرد كه نازيسم نيز فايده گرا بوده است منتها در مقياسهاي سده و هزاره. يعني در عين اينكه حسن و قبح اعمال را به نتايجشان حواله مي داده است ؛ تشخيص نوع نتيجه را صرفا توسط ايدئولوژي ممكن؛ و اثبات اين تشخيص را نيازمند  يك پريود بزرگ زماني مي دانسته است.

*) نقل: "خلاصه اينكه هرچند نظريه ي تكامل را داراي پشتوانه ي علمي و تجربي مي دانم؛ اما فكر نمي كنم انتخاب طبيعي بتواند توضيحي راهگشا براي چگونگي مسير تكامل باشد."

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 11:21  توسط ایرج  |